مهراد روستا

مرا تا عشق تعلیم سخن کرد

مهراد روستا

مرا تا عشق تعلیم سخن کرد

مهراد روستا

فعلا چیزی نمینویسم اینجا، چون هر چی مینویسم مسخره به نظرم میاد، حتی همینی که نوشتم

برای ارتباط با من از این ایمیل استفاده کنید: Mehrad77@gmail.com و در تلگرام و توییتر هم با : @mehrad77

فقط جون من نیایید تلگرام سوال برنامه‌نویسی بپرسید :))) یعنی اگه بپرسید جواب می‌دم ولی خب یه ذره خوب نیست.

۷ مطلب در شهریور ۱۳۹۶ ثبت شده است

  • ۱
  • ۰
گفتم تلخ خوبه، گفتم آب کرفس، آب جو، اینجور چیزا می‌خورد. الان فکر کنم چیزهای جدیدی فهمیدم. همه چیزایی که تونستن بهش کمک کنم تلخ بودن. درس‌هایی که یاد گرفت تلخ بودن. کسی نیومد خیلی خوشگل و شیرین بهش چیزی یاد بده ( و مفید باشه، نه اینکه دنبال سود خودش باشه فقط ) 
برای همینه حس می‌کنه ، نکنه حتما چیزای تلخ بهترن ؟

پ.ن: 
But you so resist​ me, as if I'm someone in the government
You so resist me, but I swear I'm not the president !
  • مهراد .ر
  • ۲
  • ۰

گام یک: آرام

گام یک رو انجام دادم. مشتری می‌کده‌ای بسته. افشین یداللهی. چقدر بد که بعد از فوتش شناختمش. چقدر بدتر که کتابش رو ۲ ماه خریدم و نخوندم. نتیجه‌گیری شخصی من از این گام این بود که سعی کنم دیگه شعر عاشقانه نخونم. به چه درد می‌خوره. ترجیح می‌دم شعرهای هالو و سایر شعرهای اجتماعی رو بخونم. 


ولی می‌خوام در مورد یه چیز دیگه بنویسم. در مورد اینکه رنگ امید من چرا خاکستری شد. هنوز هم وقتی خیلی ذوق می‌کنم فقط توی ذهنم یاد یه چیز می‌افتم. یاد اولین واکنشی که بعد از دیدن نتایج قبولی کنکورم پارسال انجام دادم. یاد تمام وقت‌هایی که حس می‌کردم به به موفقیت کوچیکی دست پیدا کردم و باز یاد اون «چیز» می‌افتادم‌. تمام حس‌های خوب وقتی به یک «چیز» گره خورده، دیگه باقی حس‌های خوبی که حس می‌کنم مصنوعی به نظر می‌رسند. دلم می‌خواد حداقل فقط یکبار دیگه بتونم توی همین روزا اوج خوشحالی و ذوق رو تجربه کنم. گام‌ها منو خوشحال نمی‌کنن اما تصور می‌کنم شاید بتونن من رو به به خوشحالی و «چیز» برسونن. شایدم آخرش خودم تبدیل شدم به چیز. 


#مه_نوشت ۲۳ 

  • مهراد .ر
  • ۳
  • ۰

۲۰ گام توسعه

۲۰ گام توسعه:

۰. وزنت را اندازه بگیر.

  1. ۱. یک کتاب شعر بخوان. 
  2. ۲. ده سانس ۴ کیلومتری بدو. 
  3. ۳. پنج فیلم از وودی آلن ببین. ویکی‌پدیاهاشون رو ترجمه کن.
  4. ۴. یک کتاب با موضوع فنی بخوان
  5. ۵. یک پروژه آزاد را کدنویسی کن و آنلاین منتشرش کن. آفرین.
  6. ۶. یک شعر بنویس. منتشرش نکن.
  7. ۷. یک رمان بخوان. صفحه ویکی‌پدیا آن را تکمیل کن.
  8. ۸. در یک باشگاه ورزشی ثبت‌نام کن و ده جلسه برو.
  9. ۹. مجموعه استار وارز را کامل ببین و در موردش بنویس. 
  10. ۱۰. برای یک دوستت هدیه بگیر.
  11. ۱۱. وزنت را از مقدار اولیه ۱۰ کیلو کمتر کن و یک پست در شبکه‌های اجتماعی در مورد آن بگذار.
  12. ۱۲. یک هفته به هیچ وجه موسیقی گوش نکن یک کار دیگه هم که نباید بکنی، نکن. 
  13. ۱۳. با دوچرخه ۴۰ کیلومتر رکاب بزن.
  14. ۱۴. با یک دوستت برو بیرون.
  15. ۱۵. یک روز (۲۴ ساعت) هیچ چیزی جز آب نخور.
  16. ۱۶. دو فیلم عامه پسند ببین و در موردشون بنویس.
  17. ۱۷. یک رمان انگلیسی معروف زبان اصلی را به شکل کامل بخوان و در انتها در موردش بنویس.
  18. ۱۸. وزنت را از وزن ابتدایی ۲۰ کیلو کمتر کن.
  19. ۱۹. برای یکی از دوستانت کادو بگیر.
  20. ۲۰. یک پست منتشر کن و تغییراتت رو از روزی مرحله ۱ رو شروع کردی بگو. 

  • ۳
  • ۰

39

فرض کن به یه چیز باور داشتی

خب، این هیچی

فرض کن فهمیدی غلط بوده و بهش بی‌اعتنا شدی 

خب، اینم هیچی

فرض کن بعدش فهمیدی اشتباه کردی و اون باور درست بوده

خب، بازم هیچی

فرض کن این حلقه تموم نشه


پ.ن: باور ریزش برگ - کاوه یغمایی

  • مهراد .ر
  • ۲
  • ۰

آفتاب

امروز سه‌شنبه است. آفتابم هست. بدم میاد از آفتاب‌های تابستون. هر چی خاطره بد بگی شما، من با این آفتاب تابستون داشتم. حالا البته بچه که بودیم این چیزا حالیمون نبود البته. ولوو بودیم تو کوچه زیر همین آفتاب هم. هرچند در بهترین حالت وقتی فوتبال بازی می‌کردیم، من رو می‌زاشتن گلر، ولی خب بازم  خوب بود. (اوه اوه، یادش بخیر ! مرتضی ۱۰۰۰ تا رو پایی می‌زد !)

هفته پیش مجبور شدم از شرق تهران تا خونه‌امون اسنپ بگیرم. نزدیکای ساعت ۱۱ شب اینا بود. از بس که اسنپ اکو گرفته بودم و پراید سفید اومده بود، دیگه حالم داشت از پراید سفید بهم می‌خورد. اولش یه پراید سفید هاچبک قبول کرد. 

سفرم دو مقصده بود. اولش می‌رفتم خوابگاه و بعدش خونه. ازم پرسید سفر دومتون کجاست ؟ وقتی بهش گفتم، گفت که «نه من اونجا نمی‌رم، لغو می‌کنم ببخشید»  منم صبر کردم لغو کنه. (نکته کنکوری: در اینجور مواقع اگر می‌تونید خودتون لغو نکنید، وقتی راننده لغو می‌کنه سفر رو قاعدتاً باید امتیاز منفی‌اش رو هم بپذیره) . اما دفعه بعد که زدم دیدم به به :)) یه هیوندا ورنا داره میاد. خلاصه که منتظر شدم، بعد ۲ دقیقه از کوچه پیچید بالا و سوار شدم. 

تا وسطای مسیر هندزفری گوشم بود. داشتم آهنگ yellow از کلدپلی رو گوش می‌کردم. تنها آهنگ این بنده که خوشم میاد ازش. بقیه آهنگاشون خیلی در نظر من خفن نبودند اما این یکی چیز دیگریست. 

وقت مقصد اول رسیدیم و رفتیم برای مقصد دوم، نزدیک‌های تقاطع بهشتی، یه لحظه هدفون رو در اوردم، دیدم که به به، داره آهنگ Hotel California (بدون وکال البته) پخش می‌کنه. دیگه هندزفری رو در آوردم و اونو گوش دادم. وقتی تموم شد. راننده که هیکل نسبتا بزرگی با ریش‌های سفید جالبی داشت بهم گفت: «این آهنگ رو نسل من دوست داشت، نسل بعدم هم دوست داشت. الان هم دوست دارن ! موسیقی خوب اینجوریه. نه مثل مدرن تاکینگ مثلا. دیالوگ‌ها به طور کلی یادم نمیاد، ولی بعدش تا برسیم از این صحبت کرد که دبیرستان البرز درس خونده بود، از گروه‌های موسیقی اون دوران هرچی می‌پرسیدم می‌شناخت تقریبا. Depeche mode, C. C. Catch, AC/DC, ...  صحبت کرد که اون دوران چطور فیلم‌های زبون اصلی می‌دیدن، جین می‌پوشیدن. از کتاب‌هایی که خونده بود، از قدرت نویسندگی میلان کندرا که می‌گفت زنان رو بهش می‌شناسوند. از ..


تا آخرش که برسیم مقصد من ازش سوال کردم. برای من جالب بود. اون در اون زمان زندگی راحت و خوبی داشته. زندگی که رویایی امروز منه. من احساس این رو دارم که نوجوانی. و باخت دادم و راهی نبود که این اتفاق نیوفته. نتونستم دوست خوبی داشته باشم. ولی چه میشه کرد ؟ ندیم هی طولش. جوونی رو که هنوز دارم. 


حس عجیبیه. اینکه هنوز نمی‌دونم تصور کردن آینده خوبه یا بد. من حق دارم زندگی چند سال بعدمو تصویر کنم، یا این باعث میشه که دچار توهم شم و‌ تو رویا زندگی کنم ؟ 


اه بسه.

پ.ن:‌ منم منتظر نمی‌مونم که بیاد بیرون و ببینمش، می‌رم پشت ابرا تا بگیرمش، توی بغلم، آه ... سوختم ...

  • مهراد .ر
  • ۳
  • ۰

در ستایش سادگی

پیچیدگی مزخرفه. از اون مزخرف‌تر هم تظاهر به پیچیدگیه.

از همه جالبتر، تظاهر به سادگیه.


نکته: تظاهر به معنای ادا در آوردن نیست. منظور مانند «تظاهر به روزه‌خواری» است.


عکاس: David Uzochukwo


  • مهراد .ر
  • ۱
  • ۰

بعد از ظهر ، مترو

فردا تعطیلیم. به خاطر نصب دکوراسیون ساختمون. بعد از نقل و انتقال وسایل ساختمون از اینکه با اتوبوس برگردم منصرف شدم و سوار ماشین احسان شدم که با مترو برم. یک ماهی بود درست حسابی سوار مترو نشده بودم. 
به خیلی چیزا فکر می‌کردم. فکر کردن خوب نیست اینجوری. نمی‌پسندم. کار لوزراست.

آهنگ Halfway to Hell رو از الیوت سامنر گوش می‌دادم. دختر جناب استینگ بزرگ هستند ایشون. صدای قوی‌ای داره. حس خوبی می‌ده بهم صداش. از گیت ورودی رد شدم. حس کردم پلیس پیشگیری که اونجا بود داره داد می‌زنه صدام می‌کنه. برگشتم دیدم اومده دنبالم. میگه چرا صدام رو نشنیدی ؟؟ داد زدم ! 
بهش می‌گم «هندزفری گوشمه، تعجبی نداره» ول نمی‌کنه حالا ! تا پنج دقیقه بعد گیر داده چرا حواست نیست ! بعدش گفت کارت، بهش کارت دانشجوییم رو دادم. گیر داده بعدش چرا کارت ملی نداری همرات؟ اعصابمو خورد کرد و من بیخیالش شدم. یه نفر دیگه رو شکار کرد و وقتی دید کارت شناسایی نداره، بردمون تو دفترش. من اومدم وسط راه از این فازا بیام که : «مردم حقوق دارن و جایی اعلام نشده همیشه باید همراشون کارت ملی باشه !»
قشنگ تا ۲۳ دقیقه بعدش شروع کرد چرت و پرت گفتن. از اینکه شما چه دانشجویی هستی و من سال ۹۲ فوق لیسانس حقوق گرفتم. من فهمیدم باید خفه شم تا بیشتر کشش نده. کیفمو داخلشو نگاه کرد و بعدش گفت برو.

برام واقعا جالب شدن بدونم تو اینجور مواقعه حقی داریم. اینکه چقدر می‌تونن نگه دارن آدمو. باید برم بخونم در موردش. کتاب حقوق شهروندی خوب به زبان ساده کسی می‌شناسه؟
  • مهراد .ر