مهراد نیلی

مرا تا عشق تعلیم سخن کرد

۲۵ مطلب با موضوع «خودنوشته‌ها» ثبت شده است

دوشنبه, ۳ مهر ۱۳۹۶، ۰۶:۰۸ ب.ظ مهراد .ر
ایبوفومه

ایبوفومه

سعی می‌کنم با تخیل بی نظمم بنویسم، میگه با درد می‌نویسی بچه.

با تخیل منظمم می‌نویسم، مسخره میشه.

از نوشته‌های بقیه می‌زارم، مسخره می‌کنه. 


------


بلوار وسط پردیس دانشکده‌های فنی دانشگاه تهران


از دور دیدمش، مطمئن نبودم خودشه. زنگ زدم بهش. دیدم برداشت. خودش بود.


مسخره بازی؛ تا نزدیکش بشم قطع نکردم. ادای مامور CIA یا وزارت اطلاعات رو درآوردم. 


موهاش خیلی بزرگ شده بود، اینجوری نبود قبلا‌.  از تعجبم چند بار بهش دست زدم. از موهای من خیلی باحالتر بود. 

صحبت‌های اولیه رو انجام دادیم. من اینجا چه گوهی می خورم ؟ و رفتیم به سمت ساختمون انیسیتو نفت. 





کلاس‌ها برگزار نشده باز. کوله پشتیمو میزارم رو به میز. کیف پولم رو از جیب شلوارم در میارم تا بزارمش تو کوله. بازش می‌کنم. عکسش رو نگاه می‌کنم. نگاه می‌کنم. کیف رو می‌زارم تو کوله. لپ تاپ رو برمیدارم، می‌زارم رو میز استاد و می‌شینم پشت میز. لپ‌تاپ رو باز می‌کنم و رباتی که به یکی قول دادم بسازم رو ادامه می‌دم. باید سریع به یه جایی برسونمش. تویتر رو باز می‌کنم قبلش البته.


چیزهای معمولی، هشتگ #من_سانسورچی ترند شده مقداری. یه توییت می‌بینم. در مورد یه بحث بین عرزشی‌ها و بقیه است‌. تصویر پروفایل یکی از ریپلای دهنده‌ها جالبه. پروفایلش رو باز می‌کنم.


>--------<

)درادن یطبر یرگید شخب چیه هب فارگاراپ نیا( .العف مسیونن مد‌یم حیجرت هک تسه ییاهزیچ .نوشزا دایم مشوخ رتشیب ،مش‌یم انشآ رتشیب یچ ره هک هنیا شتقیقح .مش انشآ نوشاهاب منوت‌یم هک ییاج ات رتشیب و رتشیب مدرک‌یم یعس هشیمه ،شهب هبلغ یارب .تسین ملاس یلیخ ام هعماج لاح ره هب ،هیا‌یداع زیچ مدید هتبلا .مراد فیفخ یایبوفومه نم .دوب بلاج یلیخ مارب

.ارچ نم یلو تخانش‌یمن ور نم هتبلادص نوا .شمدید ورتم یوت راب هی )تشادن کیزیف هب یصاخ طبر یا‌هفرح یگدنز نوا هتبلا( .دنوخ‌یم کیزیف متسنود‌یم

 .متفر ورف رکف وت .بلاج بخ و  .دوب کوش رادقم هی مارب متشاد تسود یلیخ ور شتیصخش هکنیا و شمدیمهف هکنیا بخ اما .هشاب ارگسنجمه هک منزب متسنوت‌یم سدح دیاش یلک روط هب .دایز هن اما منک‌یم بجعت هظحل هی .هتفگ شرسپ تسود زا »یچروسناس نم« گتشه اب منیب‌یم وشرخآ تییوت .منک‌یم زاب ور x یا‌هحفص .یا‌هفرح یگدنز یوت هدوب نم یوگلا رادقم هی هک ییاسک زا یکی .X مان هب هیرسپ هی مه شیکی ،هرگژاتناش شیکی .مراد ولاف منم ور شاه روولاف زا ات ود .هن ای سانشآ منیبب منک‌یم کچ

>--------<





بهش آواتک رو نشون دادم. حدسم باز درست از آب در اومد که آدم باحالیه. کسی بود که از گذراندن وقتم باهاش احساس خوشحالی بهم دست بده. همین کافی بود برام. کس دیگه ای رو می‌شناسم که از گذراندن وقتم باهاش احساس زنده بودن کنم، ولی حالا که غایبه، خب خوشحالی هم بخشی از زنده بودنه. 

امیرآباد رو رفتیم پایین. پارک لاله. همیشه دلم می‌خواست موزه هنرهای معاصر تهران رو برم ببینم‌. جرئت نمی‌کردم معمولا برم توش. منی که از هنر هیچی حالیم نیست، می‌ترسیدم برم ضایع شم. سارو بیشتر حالیش بود. با اون موقعیت خوبی بود. رفتیم.






فوق‌العاده بود. در جریانی که فوق‌العاده برای من یعنی چی؟ یعنی از چیزی که در حالت عادی تا حالا دیده بودم فراتر بود. حالا خیلی هم شاید نه اما من تصور خیلی جالبی نداشتم ازش. از تصوراتم فراتر بود. مثل تو که نمی‌دانم چرا از تصوراتم انگار بیشتر حال و حوصله چیزی را داری. البته نمی‌دانم چرا از اولش من را احمقانه دست کم می‌گرفتی، نوع نوشتن تو را هر کسی نمی‌تواند تشخیص دهد؟ من ارتباط خاصی ندارم. تو امضای خاصی داری‌. شاید من هم چشمانی منقش به تو.

از روزهایی که در عذاب بودم راحت‌ترم. ترس افتادن‌ام بیشتر شده، اما حس بهتری بهت دارم‌. تیر آخرو که بر پیکر نیمه‌جانم زدی ( هار هار هار ، پیکر نیمه‌جان کی بودی تو ؟!) دیگه تمام نکات منفی رو ریختم دور. حالا با اینکه هرگاه به سقوط فکر می‌کنم تمام گیرنده‌های عصبی‌ام درد می‌کند، اما حداقل جز این حس دیگری ندارم. جز ترس، حس غم دیگر ندارم. شاید بهتر باشه. حداقل آدم گوشه گیری نمی‌شم. در بدترین حالت می‌شم یه آدمی که به چیزای دیگه اهمیت نمی‌ده جز خودش. حالا اینا برای آینده دوره، در کوتاه مدت آدم عوض نمیشه. فقط می‌تونه ادای عوض شدن رو در بیاره. تا کم کم اداشو خودش هم باور کنه.

۰۳ مهر ۹۶ ، ۱۸:۰۸ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مهراد .ر
شنبه, ۱ مهر ۱۳۹۶، ۰۲:۱۰ ب.ظ مهراد .ر
نقطه ویرگول

نقطه ویرگول

بهم گفت بنویس. گفتم نمی‌خوام، من که بلد نیستم ! فقط واساد جلو چشمم گفت بنویس. گفتم «نکنه پیامبر شدم ؟ باز شیطونی کردی ؟» باز نگاهم کرد گفت «بنویس».

گفتم بهش: «نمی‌شه بخونم ؟ راه نداره ؟» گفت: «بنویس» 


تسلیمش شدم. اون بی‌خیال نمی‌شد.

قلم و کاغذ که نبود، اما کیبوردو گرفتم دستم. منتظر موندم که چیزایی که باید بنویسم رو بگه. هیچی نگفت.

گفتم: « خب بگو دیگه ! چی بنویسم ؟»

 گفت: «خودت بنویس»

گفتم: « ... عمت آشغال !» 

چیزی نگفت.


شروع کردم بنویسم. از چی می‌گفتم؟ باید نصحیت می‌کردم ؟

نوشتم به پدر و مادر خود احترام بگذارید، حتی اگر به شما احترام نمی‌گذارند. گفت: «آورین».

پاک کردم. چیزی نگفت.

نوشتم که یه مردی بود ( منظورم از مرد صرفا یه انسان مذکره، نه خیر، آدم خفن و با مرامی نبود !) سیگار می‌کشید. (سیگارم چیز مزخرفه) سیگاراش امید بودن. تا وقتی امید ... ببخشید، سیگار داشت حالش خوب بود. یه دلیل برای زندگی و توسعه داشت. همیشه سیگاری بعدی رو با ته مونده سیگار قبلی روشن می‌کرد. امیدی در ادامه امید قبلی‌. 

اگه دیر می‌جنبید سیگار قبلیش خاموش می‌شد و اون می‌موند و یه سیگار جدید که نمی‌تونست روشنش کنه. غم انگیزه که هیچ غلطی نمی‌تونست با یه سیگار خاموش کنه. امیدهای سوخته و سیگارهای خاموش غم‌انگیزن. 

گفت: «کسشعر ننویس مومن.»

هیچی نگفتم.


نوشتم که یه زنی بود که چند تا تصور بیشتر ازش نبود. اگه خوب می‌گشتیم چند تا نوشته هم پیدا می کردی ازش. نوشته‌هایی پراکنده که تحت تاثیر اتفاقات روزمره بودن. چیز خاصی ازش نمی‌دونست. می‌دونست یه روزی بود. یه جایی. یه جوریی.

ولی چیز بیشتری یادش نمی‌اومد. چند تا نقطه ویرگول شاید. نقطه ویرگول. نقطه ویرگول؛ نقطه ویرگول. نقطه ویرگول نه نقطه‌است و نه ویرگول! نه نشانه‌ای از پایانه، نه نشانه‌ای از مکث و ادامه. نقطه ویرگول، نقطه ویرگوله! اه! نمی‌دونم!

گفت: «درست بنویس» 

نوشتم: آیا آنان که می‌بازند با آنان که نمی‌بازند برابرند؟

گفت: «آورین» 

پاکش کردم.

هیچی نگفت.


نوشتم یه رباتی بود که یه هدف داشت. فروش قهوه به مردم. هزاری می‌گرفت و یک لیوان کاپوچینو می‌داد. می‌شد بهش مقدار شکر هم داد. شیر هم می‌توانست اضافه کنه. 

هدفش تولید قهوه‌های ارزون بدون مشکل بود. بعضی وقت‌ها که ناامید می‌شد، خراب می‌شد. دیگه نمی‌خواست قهوه بده. می‌خواست با مردم حرف بزنه و بگه آب‌میوه دوست ندارن؟ از قهوه خسته شده بود. یه هدف جدید می‌خواست. ولی وقتی خراب می‌شد، مسئول اونجا می‌اومد و نگه‌دارنده قهوه‌اش رو تعویض می‌کرد. اون پیر شد و برای همیشه قهوه درست کرد. آخراش که قهوه‌هاش مزه‌ی آهک می‌داد، اسقاطش کردن. 

گفت: «بسه، بسه»

گفتم: «چشم»

۰۱ مهر ۹۶ ، ۱۴:۱۰ ۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
مهراد .ر
يكشنبه, ۲۶ شهریور ۱۳۹۶، ۱۰:۰۲ ب.ظ مهراد .ر
ترنمِ فحش

ترنمِ فحش

ترجیح می‌داد آبجو بدون طعم بخوره. کلا با مزه مصنوعی و شکر (هرچقدرم که طعم رو بهتر کنه) مشکل داشت. یعنی چی اینا آخه. حتی با اینکه تو ایران الکلی هم وجود ندارد اما آب‌جو خالی می‌خورد. 

چند بار که سعی کردم بفهممش داشت با خودش ادعا می‌کرد که براش اون طعم ها لذت نیست.

آب کرفس می‌خورد. نه آب آلبالو. نه آب انگور. ورزشکار هم نبود آخه.

بیخیالش شدم. به درک! هر گوهی می‌خوری، بخور. فقط ادعای خفن بودن نکن. تو یه آشغالی که دنبال جلب توجه‌عه. حتی اگه این رو از بقیه مخفی نگه داری، من هستم که تفش کنم تو صورتت‌. 


راستی، تف من هم طعم دهنده نداره. نگران نباش فرهاد. 

ادامه مطلب...
۲۶ شهریور ۹۶ ، ۲۲:۰۲ ۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
مهراد .ر
شنبه, ۲۵ شهریور ۱۳۹۶، ۰۹:۱۶ ب.ظ مهراد .ر
گام یک: آرام

گام یک: آرام

گام یک رو انجام دادم. مشتری می‌کده‌ای بسته. افشین یداللهی. چقدر بد که بعد از فوتش شناختمش. چقدر بدتر که کتابش رو ۲ ماه خریدم و نخوندم. نتیجه‌گیری شخصی من از این گام این بود که سعی کنم دیگه شعر عاشقانه نخونم. به چه درد می‌خوره. ترجیح می‌دم شعرهای هالو و سایر شعرهای اجتماعی رو بخونم. 


ولی می‌خوام در مورد یه چیز دیگه بنویسم. در مورد اینکه رنگ امید من چرا خاکستری شد. هنوز هم وقتی خیلی ذوق می‌کنم فقط توی ذهنم یاد یه چیز می‌افتم. یاد اولین واکنشی که بعد از دیدن نتایج قبولی کنکورم پارسال انجام دادم. یاد تمام وقت‌هایی که حس می‌کردم به به موفقیت کوچیکی دست پیدا کردم و باز یاد اون «چیز» می‌افتادم‌. تمام حس‌های خوب وقتی به یک «چیز» گره خورده، دیگه باقی حس‌های خوبی که حس می‌کنم مصنوعی به نظر می‌رسند. دلم می‌خواد حداقل فقط یکبار دیگه بتونم توی همین روزا اوج خوشحالی و ذوق رو تجربه کنم. گام‌ها منو خوشحال نمی‌کنن اما تصور می‌کنم شاید بتونن من رو به به خوشحالی و «چیز» برسونن. شایدم آخرش خودم تبدیل شدم به چیز. 


#مه_نوشت ۲۳ 

۲۵ شهریور ۹۶ ، ۲۱:۱۶ ۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
مهراد .ر

۲۰ گام توسعه

۲۰ گام توسعه:

۰. وزنت را اندازه بگیر.

  1. ۱. یک کتاب شعر بخوان. 
  2. ۲. ده سانس ۴ کیلومتری بدو. 
  3. ۳. پنج فیلم از وودی آلن ببین. ویکی‌پدیاهاشون رو ترجمه کن.
  4. ۴. یک کتاب با موضوع فنی بخوان
  5. ۵. یک پروژه آزاد را کدنویسی کن و آنلاین منتشرش کن. آفرین.
  6. ۶. یک شعر بنویس. منتشرش نکن.
  7. ۷. یک رمان بخوان. صفحه ویکی‌پدیا آن را تکمیل کن.
  8. ۸. در یک باشگاه ورزشی ثبت‌نام کن و ده جلسه برو.
  9. ۹. مجموعه استار وارز را کامل ببین و در موردش بنویس. 
  10. ۱۰. برای یک دوستت هدیه بگیر.
  11. ۱۱. وزنت را از مقدار اولیه ۱۰ کیلو کمتر کن و یک پست در شبکه‌های اجتماعی در مورد آن بگذار.
  12. ۱۲. یک هفته به هیچ وجه موسیقی گوش نکن یک کار دیگه هم که نباید بکنی، نکن. 
  13. ۱۳. با دوچرخه ۴۰ کیلومتر رکاب بزن.
  14. ۱۴. با یک دوستت برو بیرون.
  15. ۱۵. یک روز (۲۴ ساعت) هیچ چیزی جز آب نخور.
  16. ۱۶. دو فیلم عامه پسند ببین و در موردشون بنویس.
  17. ۱۷. یک رمان انگلیسی معروف زبان اصلی را به شکل کامل بخوان و در انتها در موردش بنویس.
  18. ۱۸. وزنت را از وزن ابتدایی ۲۰ کیلو کمتر کن.
  19. ۱۹. برای یکی از دوستانت کادو بگیر.
  20. ۲۰. یک پست منتشر کن و تغییراتت رو از روزی مرحله ۱ رو شروع کردی بگو. 

ادامه مطلب...
۲۳ شهریور ۹۶ ، ۱۴:۳۵ ۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
مهراد .ر
سه شنبه, ۲۱ شهریور ۱۳۹۶، ۰۶:۰۹ ب.ظ مهراد .ر
39

39

فرض کن به یه چیز باور داشتی

خب، این هیچی

فرض کن فهمیدی غلط بوده و بهش بی‌اعتنا شدی 

خب، اینم هیچی

فرض کن بعدش فهمیدی اشتباه کردی و اون باور درست بوده

خب، بازم هیچی

فرض کن این حلقه تموم نشه


پ.ن: باور ریزش برگ - کاوه یغمایی

۲۱ شهریور ۹۶ ، ۱۸:۰۹ ۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
مهراد .ر
سه شنبه, ۲۱ شهریور ۱۳۹۶، ۱۲:۴۸ ب.ظ مهراد .ر
آفتاب

آفتاب

امروز سه‌شنبه است. آفتابم هست. بدم میاد از آفتاب‌های تابستون. هر چی خاطره بد بگی شما، من با این آفتاب تابستون داشتم. حالا البته بچه که بودیم این چیزا حالیمون نبود البته. ولوو بودیم تو کوچه زیر همین آفتاب هم. هرچند در بهترین حالت وقتی فوتبال بازی می‌کردیم، من رو می‌زاشتن گلر، ولی خب بازم  خوب بود. (اوه اوه، یادش بخیر ! مرتضی ۱۰۰۰ تا رو پایی می‌زد !)

هفته پیش مجبور شدم از شرق تهران تا خونه‌امون اسنپ بگیرم. نزدیکای ساعت ۱۱ شب اینا بود. از بس که اسنپ اکو گرفته بودم و پراید سفید اومده بود، دیگه حالم داشت از پراید سفید بهم می‌خورد. اولش یه پراید سفید هاچبک قبول کرد. 

سفرم دو مقصده بود. اولش می‌رفتم خوابگاه و بعدش خونه. ازم پرسید سفر دومتون کجاست ؟ وقتی بهش گفتم، گفت که «نه من اونجا نمی‌رم، لغو می‌کنم ببخشید»  منم صبر کردم لغو کنه. (نکته کنکوری: در اینجور مواقع اگر می‌تونید خودتون لغو نکنید، وقتی راننده لغو می‌کنه سفر رو قاعدتاً باید امتیاز منفی‌اش رو هم بپذیره) . اما دفعه بعد که زدم دیدم به به :)) یه هیوندا ورنا داره میاد. خلاصه که منتظر شدم، بعد ۲ دقیقه از کوچه پیچید بالا و سوار شدم. 

تا وسطای مسیر هندزفری گوشم بود. داشتم آهنگ yellow از کلدپلی رو گوش می‌کردم. تنها آهنگ این بنده که خوشم میاد ازش. بقیه آهنگاشون خیلی در نظر من خفن نبودند اما این یکی چیز دیگریست. 

وقت مقصد اول رسیدیم و رفتیم برای مقصد دوم، نزدیک‌های تقاطع بهشتی، یه لحظه هدفون رو در اوردم، دیدم که به به، داره آهنگ Hotel California (بدون وکال البته) پخش می‌کنه. دیگه هندزفری رو در آوردم و اونو گوش دادم. وقتی تموم شد. راننده که هیکل نسبتا بزرگی با ریش‌های سفید جالبی داشت بهم گفت: «این آهنگ رو نسل من دوست داشت، نسل بعدم هم دوست داشت. الان هم دوست دارن ! موسیقی خوب اینجوریه. نه مثل مدرن تاکینگ مثلا. دیالوگ‌ها به طور کلی یادم نمیاد، ولی بعدش تا برسیم از این صحبت کرد که دبیرستان البرز درس خونده بود، از گروه‌های موسیقی اون دوران هرچی می‌پرسیدم می‌شناخت تقریبا. Depeche mode, C. C. Catch, AC/DC, ...  صحبت کرد که اون دوران چطور فیلم‌های زبون اصلی می‌دیدن، جین می‌پوشیدن. از کتاب‌هایی که خونده بود، از قدرت نویسندگی میلان کندرا که می‌گفت زنان رو بهش می‌شناسوند. از ..


تا آخرش که برسیم مقصد من ازش سوال کردم. برای من جالب بود. اون در اون زمان زندگی راحت و خوبی داشته. زندگی که رویایی امروز منه. من احساس این رو دارم که نوجوانی. و باخت دادم و راهی نبود که این اتفاق نیوفته. نتونستم دوست خوبی داشته باشم. ولی چه میشه کرد ؟ ندیم هی طولش. جوونی رو که هنوز دارم. 


حس عجیبیه. اینکه هنوز نمی‌دونم تصور کردن آینده خوبه یا بد. من حق دارم زندگی چند سال بعدمو تصویر کنم، یا این باعث میشه که دچار توهم شم و‌ تو رویا زندگی کنم ؟ 


اه بسه.

پ.ن:‌ منم منتظر نمی‌مونم که بیاد بیرون و ببینمش، می‌رم پشت ابرا تا بگیرمش، توی بغلم، آه ... سوختم ...

۲۱ شهریور ۹۶ ، ۱۲:۴۸ ۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
مهراد .ر
يكشنبه, ۱۹ شهریور ۱۳۹۶، ۰۲:۰۰ ب.ظ مهراد .ر
به هم ریختگی آنی

به هم ریختگی آنی

اولش نشستم یه تیکه از یه کتاب رو اینجا نوشتم در وصف اینکه آقا صادق قلم و کاغذ و اینا می‌خواستن و کسی بهش نمی‌داد. وقتی بهش دادن دیگه یادش رفت چی می‌خواست بنویسه. ولی خب با خودم گفتم این مسخره بازیا چیه؟ الان یادت رفته چی می‌خواستی بنویسی؟‌ تو که از اولش هم می‌دونی می‌خواهی بشینی حرفی که ته دلت هست رو در چرت و پرت‌ترین حالتی که میشه بنویسی و فکر کنی که الان هم خیلی خوبی و کارت درسته! بس کن دیگه مهراد!

الان که فکرشو می‌کنم چرت پرت گفتم

حقیقت اینه که از ادبیات بدم میاد. آره. ولی نه به خاطر اینکه از چیزایی که نمی‌فهمم بدم میاد. به خاطر اینکه ... [باز سعی می‌کند بفهمد چرا ] به خاطر اینکه تو خوشت میاد. حقیقتش رو اگه بخواهم بگم همینه. چرا باید بخوام پیچیده‌اش کنم. از اینکه تو اینقدر تاثیر می‌زاری روم خوشنود نیستم. یعنی نه اینکه خود ابن بد باشه ولی خب اینکه تاثیرت بدون وجود خودت باشه باعث میشه بیشتر تاثیرات منفی باشه. البته از تاثیراتت در زمانی که وجود داشتی خوشحالم.

یه گروه روسی هست به اسم لیتل بیگ. خیلی گروه ارزشی خفنی هم نیستا. یه گروه به اصطلاح ( rave group) هست. بیشتر فوکوسش روی موزیک الکترونیک و پارتی و اینجورچیزاست. تازگی‌ها یه آلبوم کوچولو دادن که خیلی هم معروف شده. یکی از ترک‌های آلبوم که  NSFW Not safe for work هست :)) رو اینجا می‌تونید ببینید. مواظب باشید که در چه شرایطی می‌بیندش. البته یه ترک دیگه هم دارن که اون بهتره از لحاظ اینکه اشارات جنسی نداره. اگه خواستید این یکی رو ببینید. معمولا به اینجور چیزا در حدی اهمیت نمی‌دم که بخوام بیام اینجا در موردش بنویسم ولی این موزیک با اینکه مسخره بود باعث شد من برای یه ربع یه «به هم ریختگی آنی» رو برای نیم ساعت تجربه کنم. نه به خاطر خود آهنگ البته. «به هم ریختگی آنی» باعث میشه دستام لرزش پیدا کنن. باعث میشه که اگه حالم خوب باشه برای یه مدتی استرس و یأس پیدا کنم. تمرکزم رو از دست بدم. قبلا هم چند باری اینجوری شدم. این چیزیه که من رو می‌ترسونه. در حالت عادی این چند وقت اخیر خیلی اوکی سعی کردم باشم. چیزهای جدیدی هم یاد گرفتم حتی. ولی خب وقتی دچار این به هم‌ریختگی آنی می‌شم باز همون حس با شدت زیاد یهو بهم هجوم میاره. همین. تمام.

از این جریانات بد که بگذریم،‌ به غیر از اون لحطات آنی خوبه باقی چیزا. بالاخره تونستم چندتا کار که بهم محول شده بود رو تموم کنم. سعی کنم زندگی سالمی داشته باشم. برم ورزش. از ماه دیگه می‌‌خوام باشگاه هم برم که منظم‌تر بشه تمرین‌هام. یادگیری‌هام باز دارن اوکی می‌شن. همینا.

پ.ن: عکس پست، از همون گروهه. 

۱۹ شهریور ۹۶ ، ۱۴:۰۰ ۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
مهراد .ر

Living in Future Paradise

چیزی در من هست که خودم آن را نمی‌شناسم. چیزی در من هست که گر چه آن را احساس می‌کنم اما ملموس نیست. برای همین خیلی وقت‌ها فقط سعی می‌کنم بگم چنین چیزی نیست. و خیلی وقت‌ها هم سعی می‌کنم که از همه چی بزرگترش کنم و بگم که هست !

ولی واقعیت کدومشه؟ 

من هیچ کسی رو نمی‌شناسم. من هیچ دوستی ندارم. کسانی هستند که در کنار آن‌ها کار می‌کنم. کسانی در خانه هستند که با من نسبت فامیلی دارند و با آن‌ها زندگی می‌کنم. (گر چخ آن‌ها را دوست دارم و زندگی‌ام را به آن‌ها مدیون هستم) کسانی هستند که گاهی آن‌ها را می‌بینم و لبخند می‌زنم و بهشان سلام می‌کنم. اما ..

گاهی فکر می‌کنم که شاید من درون‌گرا بودم، و خب پس باید از این وضعیت لذت ببرم. اما این‌طور نیست. متاسفانه (یا خوشبختانه؟) من درون‌گرا نیستم. اما مشکل وقتی بیشتر می‌شود که متوجه می‌شم من برونگرا هم نیستم ! من نمی‌توانم با انسان‌ها ارتباط خوب برقرار کنم. من در صحبت کردن (مخصوصا با افراد تازه) مشکل دارم. من حتی در نگاه کردن به افراد تازه هم مشکل دارم ! هنوزم هم فکر می‌کنم در پیدا کردن دوست مشکل دارم. البته اگر هنوز می‌توانستم مثل یک بچه 9 ساله به یکی بگم که «میای با هم دوست باشیم؟» شاید می‌توانستم دوستی داشته باشم اما نمی‌تونم. کسانی هم که هنوز اندک رابطه‌ای با آ‌ن‌ها دارم صرفا فقط در حد فوروارد کردن چند تا جک یا گاهی بیرون رفتن و حرف زدن در مورد چیزهای سطحی هست. تنها کسی که شاید می‌توانستم کمی با اون عمیق شم هم از همه متنفر است. متنفر که نمی‌شود گفت اما احساس خوبی به بقیه آدم‌ها نداره. و خب این اواخر هم دیگر اصلا وجود ندارد !

برای همین شاید گاهی حسودی می‌کنم. به کسانی که دوستان خوبی دارند. به افراد خوبی که گاهی آن‌ها و دوستانشان را می‌بینم. الان به این حسودی واقفم، و این خوبه. تا قبل از این، این حسودی رو سرکوب می‌کردم و با خودم می‌گفتم چنین چیزی وجود نداره. ولی خب وجود داره و بهترین کار اینه که فقط سعی کنم حلش کنم. نه اینکه نادیده‌اش بگیرم.


در این چند روز برای بار دوم فیلم Boyhood (پسرانگی) رو دیدم. فوق‌العاده بود. هر وقت این فیلم رو می‌بینم یه غم بزرگی منو می‌گیره. غمی که شاده. در مورد این که زندگی من چطور خواهد بود؟ و البته کیفیت یه زندگی آمریکایی باز باعث میشه فکر کنم که ما چقدر واقعا عقب‌مونده‌ایم. مخصوصا توی آموزش و پرورش و مدرسه‌ها. همیشه یه فانتزی بزرگ دارم در مورد این‌که وقتی تونستم سرمایه‌ای برای خودم جمع کنم، یک سری مدرسه نیمه‌دولتی تاسیس کنم که کیفیت آموزش و پرورش توشون زیاد باشه و بر اساس خلاقیت باشن. تا یه سری افراد توی این سیستم لعنتی هدر نشن ! 

و خب بخش اصلی غمش به خودم برمی‌گردم. که آیا زندگی خواهم داشت که توی 30 سالگی بهش نگاه کنم و از تک تک لحظه‌هاش لذت ببرم؟


گاهی اوقات واقعا حس می‌کنم دارم خرابکاری می‌کنم اما اینکه متوجه می‌شم نه، اینطور نیست خیلی خوبه .


ولی خب فقط یکی هست که می‌تونم فکر کنم توی ذهنم اگه اون هم باشه قراره همه چی درست شه ! و این اونقت باعث میشه که فکر کنم اگه اون نباشه چه گوهی باید خورد؟


شنیه یک DeadLine خیلی بزرگ در مورد اپ‌آنی دارم که باید تمومش کنم ! امشب رو قراره حسابی بیدار باشم. صبح باز بیشتر می‌نویسم.


«به آمدنت یقین دارم»، اگر دیر شود، به "دنیای پس از مرگ" ایمان خواهم آورد. #هادی_پاکزاد

۰۱ تیر ۹۶ ، ۲۳:۰۷ ۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
مهراد .ر

چه ابرتیره ای گرفته سینه تو را ...

زندگی یه نفرو می‌بینم، استوریای اینستاگرام، پست‌های فیسبوکش، تویت‌های هر روزش. بعد چند وقت یه حسی داری هر کی باشه. حش میکنی میشناسیش. کسی که حداقل بعضی لحظه‌های زندگیشو دیدی. یا اصلا ندیدی حتی. 

یکی دو نفر رو تو اینستاگرام فالو می‌کنم که اصلا ایران نیستند فکر کنم. اونا هم فالوم دارن بعضا. با اینکه یه کلمه هم باهاشون صحبت نکردم ولی حس می‌کنم میشناشمشون. (البته با یکیشون یه ذره مورس صحبت کردم !) 

اصلا یکی هست آمریکاییه ! نوجوونه. سه سال پیش توی اینستا هشتگ #fuckiran  رو سرچ می‌کردم، پیداش کردم. توی اون هشتگ معمولا عرب بودن متاسفانه، ولی اینم بود. بعد ما هم اون زمان عرق ملی‌مون گل کرد و رفتتیم بهش کامنت دادیم که بابا ایران خوبه خره، یه سری چیزهای دیگه هست که انن ! اونم تقریبا ملتفت شد فالوم کرد تا الان 😄 استوری‌هام هم می‌بینه بعضی وقت‌ها ! البته آدم علافیه ولی خب حالا . حتی فکر کنم به ترامپ رای داده باشه .

یه سری افراد دیگه هم هستن که موزیک‌بازن. [یا قبلا بودن :( ] اونایی که داخل ایرانن و هنوز معروف نشدن رو دوست دارم. می‌بینم که دارن تلاش می‌کنن برای یه کاری ! تلاش خیلی خوبه. تلاش دوست دارم. تلاش می‌کنیم انشالله.

یه سری ولی پیر شدن دیگه، اساتید هستن ولی می‌بینی که مردم نمیشناسنشون ! چون خیلی حرکت زیادی نزدن مطرح شن. بعضی‌هاشونم اصلا ول کردن. مثلا صفحه علی عزیزیان رو هر وقت می‌بینم دلم میگیره چرا دیگه کار نمیکنه ! 

همه‌اش یه صدا توی سرم میگه: 

واقعی باش، واقعی باش، واقعی باش؛ تنها کاریه که می‌تونی بکنی !
من فقط می‌خوام واقعی باشم، من برام مهم نیست چیزای دیگه. گور بابای زندگی. من می‌خوام واقعی باشم. این تنها کاریه که می‌تونم بکنم.

یه خبر بدی که امروز خوندم، پایان کار سایت درسنامه بود. من از سال 89 از دوره‌هاش استفاده کردم. با اینکه هیچکدوم از دوره‌هاش رو تموم نکردم اما تقریبا اکثرشون رو تا نصفه رفتم. ناراحت شدم و امیدوارم که باز برگردند در یه قالب جدید.

 


همین الان 4 پاراگراف با بیشترین کیفیت نوشتم و به خاطر این سرویس احمقانه بلاگ‌دات‌آی‌آر از بین رفت. در حدی عصبانی شدم که 5 دقیقه سرمو گذاشتم رو میز استراحت کردم. اون 4 پراگراف مستقیم از دلم اومده بود بیرون، و دیگه نمی‌تونم بنویسمش.

پ.ن: عنوان پست از شعر «زندگی» هوشنگ ابتهاج

ادامه مطلب...
۲۷ خرداد ۹۶ ، ۱۳:۲۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مهراد .ر