مهراد نیلی

مرا تا عشق تعلیم سخن کرد

۲۴ مطلب با موضوع «خودنوشته‌ها» ثبت شده است

دویدن در شب

اینکه شب مشوش باشم خیلی بده. مشکلش هم اینه نمیشه کاریش کرد. دلم می‌خواد پاشم برم بدوام. برم بدوام تا انتها. همین الان ساعت ۱۱ شب. بلکه خسته شم. بلکه آروم بگیرم. می‌خوام وزنم برسه به ۷۰. سه کیلو لاغر کردم تا الان. می‌خوام خودم باشم. می‌خوام اون مهرادی باشم که خودم توی خودم می‌بینم. اون مهرادی که گاهی توی آینه توی چشماش نگاه می‌کنم. تو هم اون مهراد رو دوست داری. اون مهراد بهترین آدمیه که تو زندگیم دیدم. خودت می‌دونی. ایده‌آل‌مجسمه. تو که نمیری، مراقب اون مهراد باش. این مهراد رو نمی‌دونم اما اون مهراد رو تو باید لمس کنی. من همه تلاشمو می‌کنم تا اون رو پیدا کنم. قول می‌دم وقتی اون مهراد پیدا شد، این مهراد رو توی آب خفه کنم. ولی قول بده دست‌های اون مهراد رو بگیری. اون مهراد نیاز داره بهت.
۰۸ آبان ۹۶ ، ۲۳:۰۶ ۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
مهراد .ر

من قوانین را رعایت می‌کنم

پرده‌ها در اتوبوس می‌رقصند و انسان‌های مدرن در ذهن من. نمی‌دانم به خاطر سرمای زودرس است یا چاله‌های خیابان.

می‌شنوم که زنی، به مردی که قصد گفتن «دلیل نگه نداشتن اتوبوس در ایستگاه» را داشت به تندی جواب می‌دهد. مرد با الفاظ بدتری زن را می‌کوبد. از زن متنفر می‌شوم. از مرد متنفر می‌شوم. ضربان قلبم بالا می‌رود. دستم کمی می‌لرزد. به هیچ چیز فکر نمی‌کنم. آرام آرام، آرام می‌شوم. به هیچ چیز فکر نمی‌کنم. آرام می‌مانم. آرام می‌مانم. تنها کاری که باید خوب بلد باشم.

۲۲ مهر ۹۶ ، ۱۹:۴۶ ۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
مهراد .ر
شنبه, ۱ مهر ۱۳۹۶، ۰۲:۱۰ ب.ظ مهراد .ر
نقطه ویرگول

نقطه ویرگول

بهم گفت بنویس. گفتم نمی‌خوام، من که بلد نیستم ! فقط واساد جلو چشمم گفت بنویس. گفتم «نکنه پیامبر شدم ؟ باز شیطونی کردی ؟» باز نگاهم کرد گفت «بنویس».

گفتم بهش: «نمی‌شه بخونم ؟ راه نداره ؟» گفت: «بنویس» 


تسلیمش شدم. اون بی‌خیال نمی‌شد.

قلم و کاغذ که نبود، اما کیبوردو گرفتم دستم. منتظر موندم که چیزایی که باید بنویسم رو بگه. هیچی نگفت.

گفتم: « خب بگو دیگه ! چی بنویسم ؟»

 گفت: «خودت بنویس»

گفتم: « ... عمت آشغال !» 

چیزی نگفت.


شروع کردم بنویسم. از چی می‌گفتم؟ باید نصحیت می‌کردم ؟

نوشتم به پدر و مادر خود احترام بگذارید، حتی اگر به شما احترام نمی‌گذارند. گفت: «آورین».

پاک کردم. چیزی نگفت.

نوشتم که یه مردی بود ( منظورم از مرد صرفا یه انسان مذکره، نه خیر، آدم خفن و با مرامی نبود !) سیگار می‌کشید. (سیگارم چیز مزخرفه) سیگاراش امید بودن. تا وقتی امید ... ببخشید، سیگار داشت حالش خوب بود. یه دلیل برای زندگی و توسعه داشت. همیشه سیگاری بعدی رو با ته مونده سیگار قبلی روشن می‌کرد. امیدی در ادامه امید قبلی‌. 

اگه دیر می‌جنبید سیگار قبلیش خاموش می‌شد و اون می‌موند و یه سیگار جدید که نمی‌تونست روشنش کنه. غم انگیزه که هیچ غلطی نمی‌تونست با یه سیگار خاموش کنه. امیدهای سوخته و سیگارهای خاموش غم‌انگیزن. 

گفت: «کسشعر ننویس مومن.»

هیچی نگفتم.


نوشتم که یه زنی بود که چند تا تصور بیشتر ازش نبود. اگه خوب می‌گشتیم چند تا نوشته هم پیدا می کردی ازش. نوشته‌هایی پراکنده که تحت تاثیر اتفاقات روزمره بودن. چیز خاصی ازش نمی‌دونست. می‌دونست یه روزی بود. یه جایی. یه جوریی.

ولی چیز بیشتری یادش نمی‌اومد. چند تا نقطه ویرگول شاید. نقطه ویرگول. نقطه ویرگول؛ نقطه ویرگول. نقطه ویرگول نه نقطه‌است و نه ویرگول! نه نشانه‌ای از پایانه، نه نشانه‌ای از مکث و ادامه. نقطه ویرگول، نقطه ویرگوله! اه! نمی‌دونم!

گفت: «درست بنویس» 

نوشتم: آیا آنان که می‌بازند با آنان که نمی‌بازند برابرند؟

گفت: «آورین» 

پاکش کردم.

هیچی نگفت.


نوشتم یه رباتی بود که یه هدف داشت. فروش قهوه به مردم. هزاری می‌گرفت و یک لیوان کاپوچینو می‌داد. می‌شد بهش مقدار شکر هم داد. شیر هم می‌توانست اضافه کنه. 

هدفش تولید قهوه‌های ارزون بدون مشکل بود. بعضی وقت‌ها که ناامید می‌شد، خراب می‌شد. دیگه نمی‌خواست قهوه بده. می‌خواست با مردم حرف بزنه و بگه آب‌میوه دوست ندارن؟ از قهوه خسته شده بود. یه هدف جدید می‌خواست. ولی وقتی خراب می‌شد، مسئول اونجا می‌اومد و نگه‌دارنده قهوه‌اش رو تعویض می‌کرد. اون پیر شد و برای همیشه قهوه درست کرد. آخراش که قهوه‌هاش مزه‌ی آهک می‌داد، اسقاطش کردن. 

گفت: «بسه، بسه»

گفتم: «چشم»

۰۱ مهر ۹۶ ، ۱۴:۱۰ ۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
مهراد .ر
شنبه, ۲۵ شهریور ۱۳۹۶، ۰۹:۱۶ ب.ظ مهراد .ر
گام یک: آرام

گام یک: آرام

گام یک رو انجام دادم. مشتری می‌کده‌ای بسته. افشین یداللهی. چقدر بد که بعد از فوتش شناختمش. چقدر بدتر که کتابش رو ۲ ماه خریدم و نخوندم. نتیجه‌گیری شخصی من از این گام این بود که سعی کنم دیگه شعر عاشقانه نخونم. به چه درد می‌خوره. ترجیح می‌دم شعرهای هالو و سایر شعرهای اجتماعی رو بخونم. 


ولی می‌خوام در مورد یه چیز دیگه بنویسم. در مورد اینکه رنگ امید من چرا خاکستری شد. هنوز هم وقتی خیلی ذوق می‌کنم فقط توی ذهنم یاد یه چیز می‌افتم. یاد اولین واکنشی که بعد از دیدن نتایج قبولی کنکورم پارسال انجام دادم. یاد تمام وقت‌هایی که حس می‌کردم به به موفقیت کوچیکی دست پیدا کردم و باز یاد اون «چیز» می‌افتادم‌. تمام حس‌های خوب وقتی به یک «چیز» گره خورده، دیگه باقی حس‌های خوبی که حس می‌کنم مصنوعی به نظر می‌رسند. دلم می‌خواد حداقل فقط یکبار دیگه بتونم توی همین روزا اوج خوشحالی و ذوق رو تجربه کنم. گام‌ها منو خوشحال نمی‌کنن اما تصور می‌کنم شاید بتونن من رو به به خوشحالی و «چیز» برسونن. شایدم آخرش خودم تبدیل شدم به چیز. 


#مه_نوشت ۲۳ 

۲۵ شهریور ۹۶ ، ۲۱:۱۶ ۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
مهراد .ر

۲۰ گام توسعه

۲۰ گام توسعه:

۰. وزنت را اندازه بگیر.

  1. ۱. یک کتاب شعر بخوان. 
  2. ۲. ده سانس ۴ کیلومتری بدو. 
  3. ۳. پنج فیلم از وودی آلن ببین. ویکی‌پدیاهاشون رو ترجمه کن.
  4. ۴. یک کتاب با موضوع فنی بخوان
  5. ۵. یک پروژه آزاد را کدنویسی کن و آنلاین منتشرش کن. آفرین.
  6. ۶. یک شعر بنویس. منتشرش نکن.
  7. ۷. یک رمان بخوان. صفحه ویکی‌پدیا آن را تکمیل کن.
  8. ۸. در یک باشگاه ورزشی ثبت‌نام کن و ده جلسه برو.
  9. ۹. مجموعه استار وارز را کامل ببین و در موردش بنویس. 
  10. ۱۰. برای یک دوستت هدیه بگیر.
  11. ۱۱. وزنت را از مقدار اولیه ۱۰ کیلو کمتر کن و یک پست در شبکه‌های اجتماعی در مورد آن بگذار.
  12. ۱۲. یک هفته به هیچ وجه موسیقی گوش نکن یک کار دیگه هم که نباید بکنی، نکن. 
  13. ۱۳. با دوچرخه ۴۰ کیلومتر رکاب بزن.
  14. ۱۴. با یک دوستت برو بیرون.
  15. ۱۵. یک روز (۲۴ ساعت) هیچ چیزی جز آب نخور.
  16. ۱۶. دو فیلم عامه پسند ببین و در موردشون بنویس.
  17. ۱۷. یک رمان انگلیسی معروف زبان اصلی را به شکل کامل بخوان و در انتها در موردش بنویس.
  18. ۱۸. وزنت را از وزن ابتدایی ۲۰ کیلو کمتر کن.
  19. ۱۹. برای یکی از دوستانت کادو بگیر.
  20. ۲۰. یک پست منتشر کن و تغییراتت رو از روزی مرحله ۱ رو شروع کردی بگو. 

ادامه مطلب...
۲۳ شهریور ۹۶ ، ۱۴:۳۵ ۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
مهراد .ر
سه شنبه, ۲۱ شهریور ۱۳۹۶، ۰۶:۰۹ ب.ظ مهراد .ر
39

39

فرض کن به یه چیز باور داشتی

خب، این هیچی

فرض کن فهمیدی غلط بوده و بهش بی‌اعتنا شدی 

خب، اینم هیچی

فرض کن بعدش فهمیدی اشتباه کردی و اون باور درست بوده

خب، بازم هیچی

فرض کن این حلقه تموم نشه


پ.ن: باور ریزش برگ - کاوه یغمایی

۲۱ شهریور ۹۶ ، ۱۸:۰۹ ۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
مهراد .ر
سه شنبه, ۲۱ شهریور ۱۳۹۶، ۱۲:۴۸ ب.ظ مهراد .ر
آفتاب

آفتاب

امروز سه‌شنبه است. آفتابم هست. بدم میاد از آفتاب‌های تابستون. هر چی خاطره بد بگی شما، من با این آفتاب تابستون داشتم. حالا البته بچه که بودیم این چیزا حالیمون نبود البته. ولوو بودیم تو کوچه زیر همین آفتاب هم. هرچند در بهترین حالت وقتی فوتبال بازی می‌کردیم، من رو می‌زاشتن گلر، ولی خب بازم  خوب بود. (اوه اوه، یادش بخیر ! مرتضی ۱۰۰۰ تا رو پایی می‌زد !)

هفته پیش مجبور شدم از شرق تهران تا خونه‌امون اسنپ بگیرم. نزدیکای ساعت ۱۱ شب اینا بود. از بس که اسنپ اکو گرفته بودم و پراید سفید اومده بود، دیگه حالم داشت از پراید سفید بهم می‌خورد. اولش یه پراید سفید هاچبک قبول کرد. 

سفرم دو مقصده بود. اولش می‌رفتم خوابگاه و بعدش خونه. ازم پرسید سفر دومتون کجاست ؟ وقتی بهش گفتم، گفت که «نه من اونجا نمی‌رم، لغو می‌کنم ببخشید»  منم صبر کردم لغو کنه. (نکته کنکوری: در اینجور مواقع اگر می‌تونید خودتون لغو نکنید، وقتی راننده لغو می‌کنه سفر رو قاعدتاً باید امتیاز منفی‌اش رو هم بپذیره) . اما دفعه بعد که زدم دیدم به به :)) یه هیوندا ورنا داره میاد. خلاصه که منتظر شدم، بعد ۲ دقیقه از کوچه پیچید بالا و سوار شدم. 

تا وسطای مسیر هندزفری گوشم بود. داشتم آهنگ yellow از کلدپلی رو گوش می‌کردم. تنها آهنگ این بنده که خوشم میاد ازش. بقیه آهنگاشون خیلی در نظر من خفن نبودند اما این یکی چیز دیگریست. 

وقت مقصد اول رسیدیم و رفتیم برای مقصد دوم، نزدیک‌های تقاطع بهشتی، یه لحظه هدفون رو در اوردم، دیدم که به به، داره آهنگ Hotel California (بدون وکال البته) پخش می‌کنه. دیگه هندزفری رو در آوردم و اونو گوش دادم. وقتی تموم شد. راننده که هیکل نسبتا بزرگی با ریش‌های سفید جالبی داشت بهم گفت: «این آهنگ رو نسل من دوست داشت، نسل بعدم هم دوست داشت. الان هم دوست دارن ! موسیقی خوب اینجوریه. نه مثل مدرن تاکینگ مثلا. دیالوگ‌ها به طور کلی یادم نمیاد، ولی بعدش تا برسیم از این صحبت کرد که دبیرستان البرز درس خونده بود، از گروه‌های موسیقی اون دوران هرچی می‌پرسیدم می‌شناخت تقریبا. Depeche mode, C. C. Catch, AC/DC, ...  صحبت کرد که اون دوران چطور فیلم‌های زبون اصلی می‌دیدن، جین می‌پوشیدن. از کتاب‌هایی که خونده بود، از قدرت نویسندگی میلان کندرا که می‌گفت زنان رو بهش می‌شناسوند. از ..


تا آخرش که برسیم مقصد من ازش سوال کردم. برای من جالب بود. اون در اون زمان زندگی راحت و خوبی داشته. زندگی که رویایی امروز منه. من احساس این رو دارم که نوجوانی. و باخت دادم و راهی نبود که این اتفاق نیوفته. نتونستم دوست خوبی داشته باشم. ولی چه میشه کرد ؟ ندیم هی طولش. جوونی رو که هنوز دارم. 


حس عجیبیه. اینکه هنوز نمی‌دونم تصور کردن آینده خوبه یا بد. من حق دارم زندگی چند سال بعدمو تصویر کنم، یا این باعث میشه که دچار توهم شم و‌ تو رویا زندگی کنم ؟ 


اه بسه.

پ.ن:‌ منم منتظر نمی‌مونم که بیاد بیرون و ببینمش، می‌رم پشت ابرا تا بگیرمش، توی بغلم، آه ... سوختم ...

۲۱ شهریور ۹۶ ، ۱۲:۴۸ ۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
مهراد .ر

Living in Future Paradise

چیزی در من هست که خودم آن را نمی‌شناسم. چیزی در من هست که گر چه آن را احساس می‌کنم اما ملموس نیست. برای همین خیلی وقت‌ها فقط سعی می‌کنم بگم چنین چیزی نیست. و خیلی وقت‌ها هم سعی می‌کنم که از همه چی بزرگترش کنم و بگم که هست !

ولی واقعیت کدومشه؟ 

من هیچ کسی رو نمی‌شناسم. من هیچ دوستی ندارم. کسانی هستند که در کنار آن‌ها کار می‌کنم. کسانی در خانه هستند که با من نسبت فامیلی دارند و با آن‌ها زندگی می‌کنم. (گر چخ آن‌ها را دوست دارم و زندگی‌ام را به آن‌ها مدیون هستم) کسانی هستند که گاهی آن‌ها را می‌بینم و لبخند می‌زنم و بهشان سلام می‌کنم. اما ..

گاهی فکر می‌کنم که شاید من درون‌گرا بودم، و خب پس باید از این وضعیت لذت ببرم. اما این‌طور نیست. متاسفانه (یا خوشبختانه؟) من درون‌گرا نیستم. اما مشکل وقتی بیشتر می‌شود که متوجه می‌شم من برونگرا هم نیستم ! من نمی‌توانم با انسان‌ها ارتباط خوب برقرار کنم. من در صحبت کردن (مخصوصا با افراد تازه) مشکل دارم. من حتی در نگاه کردن به افراد تازه هم مشکل دارم ! هنوزم هم فکر می‌کنم در پیدا کردن دوست مشکل دارم. البته اگر هنوز می‌توانستم مثل یک بچه 9 ساله به یکی بگم که «میای با هم دوست باشیم؟» شاید می‌توانستم دوستی داشته باشم اما نمی‌تونم. کسانی هم که هنوز اندک رابطه‌ای با آ‌ن‌ها دارم صرفا فقط در حد فوروارد کردن چند تا جک یا گاهی بیرون رفتن و حرف زدن در مورد چیزهای سطحی هست. تنها کسی که شاید می‌توانستم کمی با اون عمیق شم هم از همه متنفر است. متنفر که نمی‌شود گفت اما احساس خوبی به بقیه آدم‌ها نداره. و خب این اواخر هم دیگر اصلا وجود ندارد !

برای همین شاید گاهی حسودی می‌کنم. به کسانی که دوستان خوبی دارند. به افراد خوبی که گاهی آن‌ها و دوستانشان را می‌بینم. الان به این حسودی واقفم، و این خوبه. تا قبل از این، این حسودی رو سرکوب می‌کردم و با خودم می‌گفتم چنین چیزی وجود نداره. ولی خب وجود داره و بهترین کار اینه که فقط سعی کنم حلش کنم. نه اینکه نادیده‌اش بگیرم.


در این چند روز برای بار دوم فیلم Boyhood (پسرانگی) رو دیدم. فوق‌العاده بود. هر وقت این فیلم رو می‌بینم یه غم بزرگی منو می‌گیره. غمی که شاده. در مورد این که زندگی من چطور خواهد بود؟ و البته کیفیت یه زندگی آمریکایی باز باعث میشه فکر کنم که ما چقدر واقعا عقب‌مونده‌ایم. مخصوصا توی آموزش و پرورش و مدرسه‌ها. همیشه یه فانتزی بزرگ دارم در مورد این‌که وقتی تونستم سرمایه‌ای برای خودم جمع کنم، یک سری مدرسه نیمه‌دولتی تاسیس کنم که کیفیت آموزش و پرورش توشون زیاد باشه و بر اساس خلاقیت باشن. تا یه سری افراد توی این سیستم لعنتی هدر نشن ! 

و خب بخش اصلی غمش به خودم برمی‌گردم. که آیا زندگی خواهم داشت که توی 30 سالگی بهش نگاه کنم و از تک تک لحظه‌هاش لذت ببرم؟


گاهی اوقات واقعا حس می‌کنم دارم خرابکاری می‌کنم اما اینکه متوجه می‌شم نه، اینطور نیست خیلی خوبه .


ولی خب فقط یکی هست که می‌تونم فکر کنم توی ذهنم اگه اون هم باشه قراره همه چی درست شه ! و این اونقت باعث میشه که فکر کنم اگه اون نباشه چه گوهی باید خورد؟


شنیه یک DeadLine خیلی بزرگ در مورد اپ‌آنی دارم که باید تمومش کنم ! امشب رو قراره حسابی بیدار باشم. صبح باز بیشتر می‌نویسم.


«به آمدنت یقین دارم»، اگر دیر شود، به "دنیای پس از مرگ" ایمان خواهم آورد. #هادی_پاکزاد

۰۱ تیر ۹۶ ، ۲۳:۰۷ ۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
مهراد .ر

چه ابرتیره ای گرفته سینه تو را ...

زندگی یه نفرو می‌بینم، استوریای اینستاگرام، پست‌های فیسبوکش، تویت‌های هر روزش. بعد چند وقت یه حسی داری هر کی باشه. حش میکنی میشناسیش. کسی که حداقل بعضی لحظه‌های زندگیشو دیدی. یا اصلا ندیدی حتی. 

یکی دو نفر رو تو اینستاگرام فالو می‌کنم که اصلا ایران نیستند فکر کنم. اونا هم فالوم دارن بعضا. با اینکه یه کلمه هم باهاشون صحبت نکردم ولی حس می‌کنم میشناشمشون. (البته با یکیشون یه ذره مورس صحبت کردم !) 

اصلا یکی هست آمریکاییه ! نوجوونه. سه سال پیش توی اینستا هشتگ #fuckiran  رو سرچ می‌کردم، پیداش کردم. توی اون هشتگ معمولا عرب بودن متاسفانه، ولی اینم بود. بعد ما هم اون زمان عرق ملی‌مون گل کرد و رفتتیم بهش کامنت دادیم که بابا ایران خوبه خره، یه سری چیزهای دیگه هست که انن ! اونم تقریبا ملتفت شد فالوم کرد تا الان 😄 استوری‌هام هم می‌بینه بعضی وقت‌ها ! البته آدم علافیه ولی خب حالا . حتی فکر کنم به ترامپ رای داده باشه .

یه سری افراد دیگه هم هستن که موزیک‌بازن. [یا قبلا بودن :( ] اونایی که داخل ایرانن و هنوز معروف نشدن رو دوست دارم. می‌بینم که دارن تلاش می‌کنن برای یه کاری ! تلاش خیلی خوبه. تلاش دوست دارم. تلاش می‌کنیم انشالله.

یه سری ولی پیر شدن دیگه، اساتید هستن ولی می‌بینی که مردم نمیشناسنشون ! چون خیلی حرکت زیادی نزدن مطرح شن. بعضی‌هاشونم اصلا ول کردن. مثلا صفحه علی عزیزیان رو هر وقت می‌بینم دلم میگیره چرا دیگه کار نمیکنه ! 

همه‌اش یه صدا توی سرم میگه: 

واقعی باش، واقعی باش، واقعی باش؛ تنها کاریه که می‌تونی بکنی !
من فقط می‌خوام واقعی باشم، من برام مهم نیست چیزای دیگه. گور بابای زندگی. من می‌خوام واقعی باشم. این تنها کاریه که می‌تونم بکنم.

یه خبر بدی که امروز خوندم، پایان کار سایت درسنامه بود. من از سال 89 از دوره‌هاش استفاده کردم. با اینکه هیچکدوم از دوره‌هاش رو تموم نکردم اما تقریبا اکثرشون رو تا نصفه رفتم. ناراحت شدم و امیدوارم که باز برگردند در یه قالب جدید.

 


همین الان 4 پاراگراف با بیشترین کیفیت نوشتم و به خاطر این سرویس احمقانه بلاگ‌دات‌آی‌آر از بین رفت. در حدی عصبانی شدم که 5 دقیقه سرمو گذاشتم رو میز استراحت کردم. اون 4 پراگراف مستقیم از دلم اومده بود بیرون، و دیگه نمی‌تونم بنویسمش.

پ.ن: عنوان پست از شعر «زندگی» هوشنگ ابتهاج

ادامه مطلب...
۲۷ خرداد ۹۶ ، ۱۳:۲۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مهراد .ر
جمعه, ۱۹ خرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۳۶ ق.ظ مهراد .ر
اشتباه (یا چیکار باید کرد)

اشتباه (یا چیکار باید کرد)

بند Depeche Mode، گروهی هست که به گفته لست‌اف‌ام، این هفته از همه چی بیشتر بهشون گوش دادم. این بند یه آهنگی داره به اسم Wrong که پیشنهاد می‌کنیم گوش بدید بهش.

 

تصمیمات زیادی گرفتم این چند وقت که یکی از اون‌ها بیشتر نوشتنه، مخصوصا بیشتر نوشتن در بلاگم، چه نوشته‌های شخصی و چه نوشته‌های فنی. چیزی که این چندوقت حس کردم این بود که باید خودم رو بالا بکشم. من همیشه توی زندگیم خودمو محدود کردم، خیلی وقت‌ها تلاش کمی کردم برای رسیدن به چیزهایی که می‌‌خواستم. برای کنکورم کلا شاید یک هفته قبل از روز کنکور خوندم ! (با اینکه انتخاب اولم هم قبول شدم،‌ اما چیزی که بعدش دیدم اصلا چیزی نبود که انتظار داشتم؛ بای دِ وی، من هنرستان رشته کامپیوتر درس خوندم.) 

زمان درس خوندنم اصلا هیچ تلاشی نمی‌کردم. البته بخشی از این رو تقصیر سیستم آموزشی کهنه و متعفن می‌دونم اما به هر حال الان می‌دونم که باید خودم رو مسئول زندگیم بدونم؛‌ هیچ کسی جز خودمون نمی‌تونه چیزایی که حس می‌کنیم باید تغیر کنند رو تغیر بده.

و به خاطر همین تلاش کم حس می‌کنم الان جایی که باید باشم نیستم. امروز بعد از چند وقتی سر زدم بلاگ سکان آکادمی و پستی رو دیدم که توجه‌ام رو جلب کرد. شاید اون پست هم توی این حسی که الان دارم.

بعضی وقت‌ها هست توی زندگیم که یه کاری رو سفت می‌چسبم بهش؛‌ چه بدونم، مثلا ورزش رو یه هفته مرتب و منظم می‌چسبم بهش. برنامه ریزی دقیق می‌‌کنم، غرق می‌شم توی کد، کتاب می‌خونم، وب‌سایت‌های انگلیسی توی حوزه علاقه‌ام رو دنبال می‌کنم و از این کارا. 

اون پریودهای که منظم هستم و این کارا رو می‌کنم، حس خشنودی دارم از خودم و واقعا هم پیشرفتم رو می‌بینم و لمس می‌کنم حتی ! ولی بعضی وقت‌ها وقتی می‌رسم خونه فقط می‌خوابم. فقط خسته‌ام. فقط شبکه‌های لعنتی اجتماعی رو چک می‌کنم. فقط فکرهای مزخرف می‌کنم. این وقت‌ها واقعا حس می‌کنم دارم به تباهی می‌رم !

 

ولی خب، حالا قراره که ببینم باز تا کی می‌تونم برنامه‌ریزی منظم کنم و به خوبی و خوشی ادامه بدم ! این ترم دانشگاه هم که تموم شد، تابستون باید تمام تمرکزم توی کد زدن و کار باشه. باید مطالعاتم رو بیشتر کنم، مخصوصا در زمینه‌های فنی و بعضی وقت‌ها هم ادبیات یا فلسفه. و ورزش رو هم برگردونم. دو سال از وقتی که مرتب می‌دویدم گذشته و الان وقتی 20 دقیقه میدوام نفسم می‌گیره ! فاجعه است !

 

پس برنامه‌ها رو خلاصه کنم:

  1. تحقیق و توسعه و خوندن مطالب فنی زبان انگلیسی و پیشرفت توشون
  2. گاهی هم از تجربه‌هام بنویسم که هم خودم تمرکز کرده باشم روشون، و هم شاید به درد کسی خورد.
  3. اهدافم و ایده‌هام رو روی کاغذ بیارم.
  4. هر هفته یه گزارش از خودم برای خودم بنویسم و اگر نکته مفیدی توش داشت اینجا هم بزارمش.
  5. سعی کنم مقالات یا کتاب‌ها یا ... هآیی که می‌خونم رو اینجا هم معرفی کنم.
  6. هر یه روز در میون هم 30 دقیقه بدوام. فقط 30 دقیقه.

بریم ببینیم که موفق می‌شوم و یا خیر ! بیشتر به خاطر این عجله دارم که به خودم قول دادم تا قبل 18 سالگی باید فول‌استک شم . و خب خودم هم دوست دارم با یه حس خوبی وارد 18 سالگی شم !‌ نه با حس اینکه «الان چه گوهی بخورم؟!!»

آهنگ Wrong رو هم می‌تونید از اسپاتیفای یا لینک مستقیم گوش بدید، و لیریک‌‌‌شو هم این پایین می‌زارم. شب و روزگار خوش !

 

 

Wrong
Wrong
Wrong
Wrong

I was born with the wrong sign
In the wrong house
With the wrong ascendancy
I took the wrong road
That led to the wrong tendencies
I was in the wrong place at the wrong time
For the wrong reason and the wrong rhyme
On the wrong day of the wrong week
I used the wrong method with the wrong technique

Wrong
Wrong

There's something wrong with me chemically
Something wrong with me inherently
The wrong mix in the wrong genes
I reached the wrong ends by the wrong means
It was the wrong plan in the wrong hands
With the wrong theory for the wrong man
The wrong eyes on the wrong prize
The wrong questions with the wrong replies

Wrong
Wrong

I was marching to the wrong drum
With the wrong scum
Pissing out the wrong energy
Using all the wrong lines
And the wrong signs
With the wrong intensity
I was on the wrong page of the wrong book
With the wrong rendition of the wrong hook
Made the wrong move every wrong night
With the wrong tune played 'til it sounded right yeah

 

پ.ن: عکس هم توسط وب‌کم لپ‌تاپم گرفتم که متاسفانه کیفیتش در حد دوران صدراسلامه و کاریش هم نمی‌تونم بکنم :)) 

۱۹ خرداد ۹۶ ، ۰۰:۳۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مهراد .ر