بعد از ظهر ، مترو
فردا تعطیلیم. به خاطر نصب دکوراسیون ساختمون. بعد از نقل و انتقال وسایل ساختمون از اینکه با اتوبوس برگردم منصرف شدم و سوار ماشین احسان شدم که با مترو برم. یک ماهی بود درست حسابی سوار مترو نشده بودم. 
به خیلی چیزا فکر می‌کردم. فکر کردن خوب نیست اینجوری. نمی‌پسندم. کار لوزراست.

آهنگ Halfway to Hell رو از الیوت سامنر گوش می‌دادم. دختر جناب استینگ بزرگ هستند ایشون. صدای قوی‌ای داره. حس خوبی می‌ده بهم صداش. از گیت ورودی رد شدم. حس کردم پلیس پیشگیری که اونجا بود داره داد می‌زنه صدام می‌کنه. برگشتم دیدم اومده دنبالم. میگه چرا صدام رو نشنیدی ؟؟ داد زدم ! 
بهش می‌گم «هندزفری گوشمه، تعجبی نداره» ول نمی‌کنه حالا ! تا پنج دقیقه بعد گیر داده چرا حواست نیست ! بعدش گفت کارت، بهش کارت دانشجوییم رو دادم. گیر داده بعدش چرا کارت ملی نداری همرات؟ اعصابمو خورد کرد و من بیخیالش شدم. یه نفر دیگه رو شکار کرد و وقتی دید کارت شناسایی نداره، بردمون تو دفترش. من اومدم وسط راه از این فازا بیام که : «مردم حقوق دارن و جایی اعلام نشده همیشه باید همراشون کارت ملی باشه !»
قشنگ تا ۲۳ دقیقه بعدش شروع کرد چرت و پرت گفتن. از اینکه شما چه دانشجویی هستی و من سال ۹۲ فوق لیسانس حقوق گرفتم. من فهمیدم باید خفه شم تا بیشتر کشش نده. کیفمو داخلشو نگاه کرد و بعدش گفت برو.

برام واقعا جالب شدن بدونم تو اینجور مواقعه حقی داریم. اینکه چقدر می‌تونن نگه دارن آدمو. باید برم بخونم در موردش. کتاب حقوق شهروندی خوب به زبان ساده کسی می‌شناسه؟