مهراد روستا

مرا تا عشق تعلیم سخن کرد

مهراد روستا

مرا تا عشق تعلیم سخن کرد

مهراد روستا

فعلا چیزی نمینویسم اینجا، چون هر چی مینویسم مسخره به نظرم میاد، حتی همینی که نوشتم

برای ارتباط با من از این ایمیل استفاده کنید: Mehrad77@gmail.com و در تلگرام و توییتر هم با : @mehrad77

فقط جون من نیایید تلگرام سوال برنامه‌نویسی بپرسید :))) یعنی اگه بپرسید جواب می‌دم ولی خب یه ذره خوب نیست.

  • ۳
  • ۰

کنترل، فرمان


دختر بچه توی ماشین الکی‌اش نشسته بود. از این گاری‌های چرخداری که برای سرگرم کردن کودکان توی محیط‌های خرید ازشون استفاده می‌شه. با شوق و ذوق زیاد، فرمان ماشین را به هر سویی می‌پیچید. اما نمی‌دونم که نمی‌دونست فرمان این ماشین هیچ تاثیری روی کنترل جهت حرکت آن نداره یا می‌دونست و فقط دلش می‌خواست برای دقایقی خوش بگذرونه. شاید هم اصلا به این‌ها فکر نمی‌کرد. صرفا کاری که فکر می‌کرد درسته رو انجام می‌داد. شاید اصلا ایده‌ای نداشت که فرمان به چه دردی می‌خوره. فقط سعی داشت تقلید کنه. مجتمع تجاری بزرگی بود.


برای اینکه از گزند سرما در امان بمونم، وارد مجتمع شده بودم. مگرنه کار خاصی اینجا نداشتم. صرفا گرمایی که درون ساختمان وجود داشت باعث جذب من شده بود. نمی‌دونم بقیه مردم واقعا قصد خرید داشتند یا نه. نیما قرار بود نیم ساعت پیش برسه اینجا ولی وقتی بیست دقیقه پیش تونستم کارت شارژ از سوپرمارکت نزدیک مجتمع بخرم و اینترنتم رو چک کنم که دیدم توی ترافیک گیر کرده. برای همین یه آب میوه خریدم و بین غرفه‌ها قدم زدم. با شلوار و کفش ورزشی فکر نمی‌کنم خیلی شبیه کسایی که اینجور جاها بیان شده باشم. ولی خب خدا رو شکر که کسی مسئول قضاوت تیپ افرادی که وارد مجتمع تجاری می‌شن نیست.


از کنار ماشین اون بچه رد شدم. از اونجایی که به حالت دیوانه‌واری فرمون رو تکون می‌داد، ترجیح دادم یه ذره ازش فاصله بگیرم. چند باری خونده بودم که احتیاط شرط عقله. 


#از_چشمانش


  • ۹۶/۰۹/۱۷
  • مهراد .ر

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">