مهراد نیلی

مرا تا عشق تعلیم سخن کرد

۸ مطلب با موضوع «خودنوشته‌ها :: چرت و پرت» ثبت شده است

دوشنبه, ۳ مهر ۱۳۹۶، ۰۶:۰۸ ب.ظ مهراد .ر
ایبوفومه

ایبوفومه

سعی می‌کنم با تخیل بی نظمم بنویسم، میگه با درد می‌نویسی بچه.

با تخیل منظمم می‌نویسم، مسخره میشه.

از نوشته‌های بقیه می‌زارم، مسخره می‌کنه. 


------


بلوار وسط پردیس دانشکده‌های فنی دانشگاه تهران


از دور دیدمش، مطمئن نبودم خودشه. زنگ زدم بهش. دیدم برداشت. خودش بود.


مسخره بازی؛ تا نزدیکش بشم قطع نکردم. ادای مامور CIA یا وزارت اطلاعات رو درآوردم. 


موهاش خیلی بزرگ شده بود، اینجوری نبود قبلا‌.  از تعجبم چند بار بهش دست زدم. از موهای من خیلی باحالتر بود. 

صحبت‌های اولیه رو انجام دادیم. من اینجا چه گوهی می خورم ؟ و رفتیم به سمت ساختمون انیسیتو نفت. 





کلاس‌ها برگزار نشده باز. کوله پشتیمو میزارم رو به میز. کیف پولم رو از جیب شلوارم در میارم تا بزارمش تو کوله. بازش می‌کنم. عکسش رو نگاه می‌کنم. نگاه می‌کنم. کیف رو می‌زارم تو کوله. لپ تاپ رو برمیدارم، می‌زارم رو میز استاد و می‌شینم پشت میز. لپ‌تاپ رو باز می‌کنم و رباتی که به یکی قول دادم بسازم رو ادامه می‌دم. باید سریع به یه جایی برسونمش. تویتر رو باز می‌کنم قبلش البته.


چیزهای معمولی، هشتگ #من_سانسورچی ترند شده مقداری. یه توییت می‌بینم. در مورد یه بحث بین عرزشی‌ها و بقیه است‌. تصویر پروفایل یکی از ریپلای دهنده‌ها جالبه. پروفایلش رو باز می‌کنم.


>--------<

)درادن یطبر یرگید شخب چیه هب فارگاراپ نیا( .العف مسیونن مد‌یم حیجرت هک تسه ییاهزیچ .نوشزا دایم مشوخ رتشیب ،مش‌یم انشآ رتشیب یچ ره هک هنیا شتقیقح .مش انشآ نوشاهاب منوت‌یم هک ییاج ات رتشیب و رتشیب مدرک‌یم یعس هشیمه ،شهب هبلغ یارب .تسین ملاس یلیخ ام هعماج لاح ره هب ،هیا‌یداع زیچ مدید هتبلا .مراد فیفخ یایبوفومه نم .دوب بلاج یلیخ مارب

.ارچ نم یلو تخانش‌یمن ور نم هتبلادص نوا .شمدید ورتم یوت راب هی )تشادن کیزیف هب یصاخ طبر یا‌هفرح یگدنز نوا هتبلا( .دنوخ‌یم کیزیف متسنود‌یم

 .متفر ورف رکف وت .بلاج بخ و  .دوب کوش رادقم هی مارب متشاد تسود یلیخ ور شتیصخش هکنیا و شمدیمهف هکنیا بخ اما .هشاب ارگسنجمه هک منزب متسنوت‌یم سدح دیاش یلک روط هب .دایز هن اما منک‌یم بجعت هظحل هی .هتفگ شرسپ تسود زا »یچروسناس نم« گتشه اب منیب‌یم وشرخآ تییوت .منک‌یم زاب ور x یا‌هحفص .یا‌هفرح یگدنز یوت هدوب نم یوگلا رادقم هی هک ییاسک زا یکی .X مان هب هیرسپ هی مه شیکی ،هرگژاتناش شیکی .مراد ولاف منم ور شاه روولاف زا ات ود .هن ای سانشآ منیبب منک‌یم کچ

>--------<





بهش آواتک رو نشون دادم. حدسم باز درست از آب در اومد که آدم باحالیه. کسی بود که از گذراندن وقتم باهاش احساس خوشحالی بهم دست بده. همین کافی بود برام. کس دیگه ای رو می‌شناسم که از گذراندن وقتم باهاش احساس زنده بودن کنم، ولی حالا که غایبه، خب خوشحالی هم بخشی از زنده بودنه. 

امیرآباد رو رفتیم پایین. پارک لاله. همیشه دلم می‌خواست موزه هنرهای معاصر تهران رو برم ببینم‌. جرئت نمی‌کردم معمولا برم توش. منی که از هنر هیچی حالیم نیست، می‌ترسیدم برم ضایع شم. سارو بیشتر حالیش بود. با اون موقعیت خوبی بود. رفتیم.






فوق‌العاده بود. در جریانی که فوق‌العاده برای من یعنی چی؟ یعنی از چیزی که در حالت عادی تا حالا دیده بودم فراتر بود. حالا خیلی هم شاید نه اما من تصور خیلی جالبی نداشتم ازش. از تصوراتم فراتر بود. مثل تو که نمی‌دانم چرا از تصوراتم انگار بیشتر حال و حوصله چیزی را داری. البته نمی‌دانم چرا از اولش من را احمقانه دست کم می‌گرفتی، نوع نوشتن تو را هر کسی نمی‌تواند تشخیص دهد؟ من ارتباط خاصی ندارم. تو امضای خاصی داری‌. شاید من هم چشمانی منقش به تو.

از روزهایی که در عذاب بودم راحت‌ترم. ترس افتادن‌ام بیشتر شده، اما حس بهتری بهت دارم‌. تیر آخرو که بر پیکر نیمه‌جانم زدی ( هار هار هار ، پیکر نیمه‌جان کی بودی تو ؟!) دیگه تمام نکات منفی رو ریختم دور. حالا با اینکه هرگاه به سقوط فکر می‌کنم تمام گیرنده‌های عصبی‌ام درد می‌کند، اما حداقل جز این حس دیگری ندارم. جز ترس، حس غم دیگر ندارم. شاید بهتر باشه. حداقل آدم گوشه گیری نمی‌شم. در بدترین حالت می‌شم یه آدمی که به چیزای دیگه اهمیت نمی‌ده جز خودش. حالا اینا برای آینده دوره، در کوتاه مدت آدم عوض نمیشه. فقط می‌تونه ادای عوض شدن رو در بیاره. تا کم کم اداشو خودش هم باور کنه.

۰۳ مهر ۹۶ ، ۱۸:۰۸ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مهراد .ر
شنبه, ۱ مهر ۱۳۹۶، ۰۲:۱۰ ب.ظ مهراد .ر
نقطه ویرگول

نقطه ویرگول

بهم گفت بنویس. گفتم نمی‌خوام، من که بلد نیستم ! فقط واساد جلو چشمم گفت بنویس. گفتم «نکنه پیامبر شدم ؟ باز شیطونی کردی ؟» باز نگاهم کرد گفت «بنویس».

گفتم بهش: «نمی‌شه بخونم ؟ راه نداره ؟» گفت: «بنویس» 


تسلیمش شدم. اون بی‌خیال نمی‌شد.

قلم و کاغذ که نبود، اما کیبوردو گرفتم دستم. منتظر موندم که چیزایی که باید بنویسم رو بگه. هیچی نگفت.

گفتم: « خب بگو دیگه ! چی بنویسم ؟»

 گفت: «خودت بنویس»

گفتم: « ... عمت آشغال !» 

چیزی نگفت.


شروع کردم بنویسم. از چی می‌گفتم؟ باید نصحیت می‌کردم ؟

نوشتم به پدر و مادر خود احترام بگذارید، حتی اگر به شما احترام نمی‌گذارند. گفت: «آورین».

پاک کردم. چیزی نگفت.

نوشتم که یه مردی بود ( منظورم از مرد صرفا یه انسان مذکره، نه خیر، آدم خفن و با مرامی نبود !) سیگار می‌کشید. (سیگارم چیز مزخرفه) سیگاراش امید بودن. تا وقتی امید ... ببخشید، سیگار داشت حالش خوب بود. یه دلیل برای زندگی و توسعه داشت. همیشه سیگاری بعدی رو با ته مونده سیگار قبلی روشن می‌کرد. امیدی در ادامه امید قبلی‌. 

اگه دیر می‌جنبید سیگار قبلیش خاموش می‌شد و اون می‌موند و یه سیگار جدید که نمی‌تونست روشنش کنه. غم انگیزه که هیچ غلطی نمی‌تونست با یه سیگار خاموش کنه. امیدهای سوخته و سیگارهای خاموش غم‌انگیزن. 

گفت: «کسشعر ننویس مومن.»

هیچی نگفتم.


نوشتم که یه زنی بود که چند تا تصور بیشتر ازش نبود. اگه خوب می‌گشتیم چند تا نوشته هم پیدا می کردی ازش. نوشته‌هایی پراکنده که تحت تاثیر اتفاقات روزمره بودن. چیز خاصی ازش نمی‌دونست. می‌دونست یه روزی بود. یه جایی. یه جوریی.

ولی چیز بیشتری یادش نمی‌اومد. چند تا نقطه ویرگول شاید. نقطه ویرگول. نقطه ویرگول؛ نقطه ویرگول. نقطه ویرگول نه نقطه‌است و نه ویرگول! نه نشانه‌ای از پایانه، نه نشانه‌ای از مکث و ادامه. نقطه ویرگول، نقطه ویرگوله! اه! نمی‌دونم!

گفت: «درست بنویس» 

نوشتم: آیا آنان که می‌بازند با آنان که نمی‌بازند برابرند؟

گفت: «آورین» 

پاکش کردم.

هیچی نگفت.


نوشتم یه رباتی بود که یه هدف داشت. فروش قهوه به مردم. هزاری می‌گرفت و یک لیوان کاپوچینو می‌داد. می‌شد بهش مقدار شکر هم داد. شیر هم می‌توانست اضافه کنه. 

هدفش تولید قهوه‌های ارزون بدون مشکل بود. بعضی وقت‌ها که ناامید می‌شد، خراب می‌شد. دیگه نمی‌خواست قهوه بده. می‌خواست با مردم حرف بزنه و بگه آب‌میوه دوست ندارن؟ از قهوه خسته شده بود. یه هدف جدید می‌خواست. ولی وقتی خراب می‌شد، مسئول اونجا می‌اومد و نگه‌دارنده قهوه‌اش رو تعویض می‌کرد. اون پیر شد و برای همیشه قهوه درست کرد. آخراش که قهوه‌هاش مزه‌ی آهک می‌داد، اسقاطش کردن. 

گفت: «بسه، بسه»

گفتم: «چشم»

۰۱ مهر ۹۶ ، ۱۴:۱۰ ۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
مهراد .ر
سه شنبه, ۲۱ شهریور ۱۳۹۶، ۰۶:۰۹ ب.ظ مهراد .ر
39

39

فرض کن به یه چیز باور داشتی

خب، این هیچی

فرض کن فهمیدی غلط بوده و بهش بی‌اعتنا شدی 

خب، اینم هیچی

فرض کن بعدش فهمیدی اشتباه کردی و اون باور درست بوده

خب، بازم هیچی

فرض کن این حلقه تموم نشه


پ.ن: باور ریزش برگ - کاوه یغمایی

۲۱ شهریور ۹۶ ، ۱۸:۰۹ ۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
مهراد .ر
سه شنبه, ۲۱ شهریور ۱۳۹۶، ۱۲:۴۸ ب.ظ مهراد .ر
آفتاب

آفتاب

امروز سه‌شنبه است. آفتابم هست. بدم میاد از آفتاب‌های تابستون. هر چی خاطره بد بگی شما، من با این آفتاب تابستون داشتم. حالا البته بچه که بودیم این چیزا حالیمون نبود البته. ولوو بودیم تو کوچه زیر همین آفتاب هم. هرچند در بهترین حالت وقتی فوتبال بازی می‌کردیم، من رو می‌زاشتن گلر، ولی خب بازم  خوب بود. (اوه اوه، یادش بخیر ! مرتضی ۱۰۰۰ تا رو پایی می‌زد !)

هفته پیش مجبور شدم از شرق تهران تا خونه‌امون اسنپ بگیرم. نزدیکای ساعت ۱۱ شب اینا بود. از بس که اسنپ اکو گرفته بودم و پراید سفید اومده بود، دیگه حالم داشت از پراید سفید بهم می‌خورد. اولش یه پراید سفید هاچبک قبول کرد. 

سفرم دو مقصده بود. اولش می‌رفتم خوابگاه و بعدش خونه. ازم پرسید سفر دومتون کجاست ؟ وقتی بهش گفتم، گفت که «نه من اونجا نمی‌رم، لغو می‌کنم ببخشید»  منم صبر کردم لغو کنه. (نکته کنکوری: در اینجور مواقع اگر می‌تونید خودتون لغو نکنید، وقتی راننده لغو می‌کنه سفر رو قاعدتاً باید امتیاز منفی‌اش رو هم بپذیره) . اما دفعه بعد که زدم دیدم به به :)) یه هیوندا ورنا داره میاد. خلاصه که منتظر شدم، بعد ۲ دقیقه از کوچه پیچید بالا و سوار شدم. 

تا وسطای مسیر هندزفری گوشم بود. داشتم آهنگ yellow از کلدپلی رو گوش می‌کردم. تنها آهنگ این بنده که خوشم میاد ازش. بقیه آهنگاشون خیلی در نظر من خفن نبودند اما این یکی چیز دیگریست. 

وقت مقصد اول رسیدیم و رفتیم برای مقصد دوم، نزدیک‌های تقاطع بهشتی، یه لحظه هدفون رو در اوردم، دیدم که به به، داره آهنگ Hotel California (بدون وکال البته) پخش می‌کنه. دیگه هندزفری رو در آوردم و اونو گوش دادم. وقتی تموم شد. راننده که هیکل نسبتا بزرگی با ریش‌های سفید جالبی داشت بهم گفت: «این آهنگ رو نسل من دوست داشت، نسل بعدم هم دوست داشت. الان هم دوست دارن ! موسیقی خوب اینجوریه. نه مثل مدرن تاکینگ مثلا. دیالوگ‌ها به طور کلی یادم نمیاد، ولی بعدش تا برسیم از این صحبت کرد که دبیرستان البرز درس خونده بود، از گروه‌های موسیقی اون دوران هرچی می‌پرسیدم می‌شناخت تقریبا. Depeche mode, C. C. Catch, AC/DC, ...  صحبت کرد که اون دوران چطور فیلم‌های زبون اصلی می‌دیدن، جین می‌پوشیدن. از کتاب‌هایی که خونده بود، از قدرت نویسندگی میلان کندرا که می‌گفت زنان رو بهش می‌شناسوند. از ..


تا آخرش که برسیم مقصد من ازش سوال کردم. برای من جالب بود. اون در اون زمان زندگی راحت و خوبی داشته. زندگی که رویایی امروز منه. من احساس این رو دارم که نوجوانی. و باخت دادم و راهی نبود که این اتفاق نیوفته. نتونستم دوست خوبی داشته باشم. ولی چه میشه کرد ؟ ندیم هی طولش. جوونی رو که هنوز دارم. 


حس عجیبیه. اینکه هنوز نمی‌دونم تصور کردن آینده خوبه یا بد. من حق دارم زندگی چند سال بعدمو تصویر کنم، یا این باعث میشه که دچار توهم شم و‌ تو رویا زندگی کنم ؟ 


اه بسه.

پ.ن:‌ منم منتظر نمی‌مونم که بیاد بیرون و ببینمش، می‌رم پشت ابرا تا بگیرمش، توی بغلم، آه ... سوختم ...

۲۱ شهریور ۹۶ ، ۱۲:۴۸ ۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
مهراد .ر
يكشنبه, ۱۹ شهریور ۱۳۹۶، ۰۲:۰۰ ب.ظ مهراد .ر
به هم ریختگی آنی

به هم ریختگی آنی

اولش نشستم یه تیکه از یه کتاب رو اینجا نوشتم در وصف اینکه آقا صادق قلم و کاغذ و اینا می‌خواستن و کسی بهش نمی‌داد. وقتی بهش دادن دیگه یادش رفت چی می‌خواست بنویسه. ولی خب با خودم گفتم این مسخره بازیا چیه؟ الان یادت رفته چی می‌خواستی بنویسی؟‌ تو که از اولش هم می‌دونی می‌خواهی بشینی حرفی که ته دلت هست رو در چرت و پرت‌ترین حالتی که میشه بنویسی و فکر کنی که الان هم خیلی خوبی و کارت درسته! بس کن دیگه مهراد!

الان که فکرشو می‌کنم چرت پرت گفتم

حقیقت اینه که از ادبیات بدم میاد. آره. ولی نه به خاطر اینکه از چیزایی که نمی‌فهمم بدم میاد. به خاطر اینکه ... [باز سعی می‌کند بفهمد چرا ] به خاطر اینکه تو خوشت میاد. حقیقتش رو اگه بخواهم بگم همینه. چرا باید بخوام پیچیده‌اش کنم. از اینکه تو اینقدر تاثیر می‌زاری روم خوشنود نیستم. یعنی نه اینکه خود ابن بد باشه ولی خب اینکه تاثیرت بدون وجود خودت باشه باعث میشه بیشتر تاثیرات منفی باشه. البته از تاثیراتت در زمانی که وجود داشتی خوشحالم.

یه گروه روسی هست به اسم لیتل بیگ. خیلی گروه ارزشی خفنی هم نیستا. یه گروه به اصطلاح ( rave group) هست. بیشتر فوکوسش روی موزیک الکترونیک و پارتی و اینجورچیزاست. تازگی‌ها یه آلبوم کوچولو دادن که خیلی هم معروف شده. یکی از ترک‌های آلبوم که  NSFW Not safe for work هست :)) رو اینجا می‌تونید ببینید. مواظب باشید که در چه شرایطی می‌بیندش. البته یه ترک دیگه هم دارن که اون بهتره از لحاظ اینکه اشارات جنسی نداره. اگه خواستید این یکی رو ببینید. معمولا به اینجور چیزا در حدی اهمیت نمی‌دم که بخوام بیام اینجا در موردش بنویسم ولی این موزیک با اینکه مسخره بود باعث شد من برای یه ربع یه «به هم ریختگی آنی» رو برای نیم ساعت تجربه کنم. نه به خاطر خود آهنگ البته. «به هم ریختگی آنی» باعث میشه دستام لرزش پیدا کنن. باعث میشه که اگه حالم خوب باشه برای یه مدتی استرس و یأس پیدا کنم. تمرکزم رو از دست بدم. قبلا هم چند باری اینجوری شدم. این چیزیه که من رو می‌ترسونه. در حالت عادی این چند وقت اخیر خیلی اوکی سعی کردم باشم. چیزهای جدیدی هم یاد گرفتم حتی. ولی خب وقتی دچار این به هم‌ریختگی آنی می‌شم باز همون حس با شدت زیاد یهو بهم هجوم میاره. همین. تمام.

از این جریانات بد که بگذریم،‌ به غیر از اون لحطات آنی خوبه باقی چیزا. بالاخره تونستم چندتا کار که بهم محول شده بود رو تموم کنم. سعی کنم زندگی سالمی داشته باشم. برم ورزش. از ماه دیگه می‌‌خوام باشگاه هم برم که منظم‌تر بشه تمرین‌هام. یادگیری‌هام باز دارن اوکی می‌شن. همینا.

پ.ن: عکس پست، از همون گروهه. 

۱۹ شهریور ۹۶ ، ۱۴:۰۰ ۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
مهراد .ر

کیفیت/گیشه/مصرف‌گرایی/قضاوت/نفرت و چند چیز دیگر . . .

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۰ مرداد ۹۵ ، ۲۲:۰۰ ۰ نظر
مهراد .ر
چهارشنبه, ۵ آذر ۱۳۹۳، ۰۹:۱۰ ب.ظ مهراد .ر
فشنگ پر

فشنگ پر

یه رفیقی داشتم که همیشه یه فشنگ پر به جا کلیدیش وصل بود.

  یه روز بهش گفتم چرا این کارو میکنی؟ اولا خطرناکه و دوما چرا پر هستش؟

بهم جواب داد:"من تو جبهه تک تیر انداز بودم، یه روز تو یکی از عملیات ها دیدم یکی داره همه بچه ها رو میزنه. تک تیراندازشون بود! من اونو پیدا کردم و نشونه گرفتم ولی دیدم اونم منو نشونه گرفته! شوک شدم! ولی سریع تیرو زدم.

بعدش رفتم بالا سرش، و دیدم یه فشنگ داره تو اسلحش. برش داشتم و نگاش کردم، اگه 1 ثانیه دیر تر شلیک کرده بودم الان این فشنگ خالی بود!

۰۵ آذر ۹۳ ، ۲۱:۱۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مهراد .ر
چهارشنبه, ۱۵ مرداد ۱۳۹۳، ۱۱:۲۵ ب.ظ مهراد .ر
درود دنیا

درود دنیا

خوب باید از یه جایی شروع میکردم دیگه!

۱۵ مرداد ۹۳ ، ۲۳:۲۵ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
مهراد .ر