وب‌نوشت های مهراد

نوشته های من از همه چی

کتاب‌گرد: شروع یک پایان!

پریروز خبر بدی (!) رو شنیدم که اگر حداقل 2 ماه یا حتی 1 ماه پیش می‌شنیدم مطمعننا خیلی زیاد خوشحال میشدم. اما متاسفانه اصلا خوشحال نشدم. الان هم مسلما خوشحال شدم! ولی خب یجوری خورد تو حالم :) سایت http://BookCrossing.com رو شاید بعضی‌ها بشناسید. یک سایتی به منظور تشویق و الکترونیکی کردن فرایند "جا گذاشتن" کتاب هست. در اون کتابتون رو ثبت می‌کنید و میتونید اون رو کاملا ردیابی کنید.

تقریبا از مدتی پیش ایده ساخت چنین چیزی در ایران و شاید با امکانات فراتر در سرم می‌چرخید تا اینکه مدتی پیش واقعا دست به کار شدم و شروع کردم به کد زدن. تجربه جدیدی بود. اسمش رو گذاشتم کتاب‌گرد! با فریمورک لاراول قصد داشتم که پیاده‌اش کنم و در همین حین لاراول رو هم یاد بگیرم. اما همین پریروز متوجه شدم که سرویس کاما این کار رو زودتر از من انجام داده :)  احساس می‌کنم که شکست عشقی خوردم :)) دروغ نگم خیلی خورد توی ذوفم. تا چند ساعت واقعا دپرس شدم و به زندگیم نگاه کردم. کارشون نسبتا تمیز بود. (هر چند یه سری امکاناتی که من تو ذهنم هست رو هنوز ندارن اما احتمالا در آینده اضافه می‌کنند)

این باعث شد که بشینم فکر کنم و حداقل سعی کنم از این شکست (البته فکر نکنم شکست باشه چون فوایدش بیشتر بود واسم) درس بگیرم و چند تا نکته مهم به نظرم رسید:

  1. زمان، زمان، زمان: باعث شد بفهمم که زمان خیلی مهمه! من به صورت پراکنده بر روی کتابگرد کار می‌کردم و این باعث شد که این همه مدت اینکار من به طول بی‌انجامه. شاید اگر به صورت جدی تر این کار رو دنبال میکردم میتونستم سه هفته پیش به صورت کامل سایت رو راه‌اندازی کنم.
  2. ایده، ایده، ایده: فرض کنیم که اصلا حتی من زودتر این کار رو می‌کردم. به نظرتون احمقانه نیست که چندین نفر همزمان روی یک چیز کار کنند بدون اینکه اطلاع داشته باشند کسان دیگری هم این کار رو می‌کنند؟ به نظرم باید یک سایت جهت گردآوری اشخاصی که در یک مسیر حرکت می‌کنند (منظورم اتوموبیل و خیابون نیست! در مورد اون یک استارت آپ به نام می‌بریم وجود داره، که واقعا عاشقشم :] ) وجود داشته باشه. اینجوری از دوباره کاری و فعالیت‌های موازی جلوگیری میشه.
  3. آزادی! آزادی! یه نفر حرکت! : اما به نظرم کاما ایراد بزرگی داره، آزاد نیست! نمیفهم چرا سرویسی که در جهت منافع عمومی کار می‌کنه باید بسته باشه؟؟ چرا باید در فوتر سایت نوشته شده باشه که: 

    تمام حقوق برای کاما(کتاب های متحرک ایران ) محفوظ است!

    به نظرم این کار واقعا اشتباه است که اینجور سرویس‌هایی بخواهند با لایسنس‌های بسته ادامه پیدا کنند. جهان هم به سمت آزادی میره، ما چرا ازش فرار کنیم؟ پیشنهاد من بهکاما اینه که اولا سورسش رو در گیت‌هاب به اشتراک بگذاره، (و فکر کنم بهتر باشه با لایسنس GPL3 هم این کار رو بکنه اما اگر این نبود هم زیاد مشکلی نیست) و اما محتوای سایت رو که حتما تحت مجوز Creative commons منتشر کنه. اگر این کار رو کنه فکر کنم خودم هم به گیت‌هابشون کامیت کنم :))

و خب من هم که احتمالا سعی می‌کنم از کدهای کتاب‌گرد در پروژه‌های دیگه‌ام استفاده کنم :) و واقعا آرزو میکنم که کاما آزاد بشه :) 

بروزرسانی: تیم کاما یه مطلبی نوشتن تو کانال تلگرامشون در پاسخ به این پست که اینجا نقلش می‌کنم:

 

اولش فکر کنم باید اینو بگیم که ما می‎فهمیم هدر رفتنِ زحمت یعنی چی. اینکه تلاش کنی و بعد نشه اونی که می‌خوای. کار کردنِ همزمانِ چند نفر روی یه پروژه خوب نیست اصلاً. ولی فعلاً همینه دیگه اوضاع. کاری‌ش نمیشه کرد. نوشته‌ی بالا برای ما بازخوردِ خوبی بود. یه کم از ما تعریف کردن، بابتِ اونا می‌تونیم تشکر کنیم فقط. یه نقدی هم داشتن در رابطه با متن‌باز نبودنِ سایت کاما که تو ادامه این پیام یه توضیحِ کوتاهی درباره‌ش می‌دیم. داستان از این قراره که ما هم به فکر اپن‌سورس(متن‌باز) کردنِ کدهای سایت و سرور بودیم ولی چون اولش نمی‌دونستیم که کاما از کجا قراره تا کجا بره، تصمیم بر این شد که کد رو فعلاً پیشِ خودمون نگه داریم. بعد از اون ایده‌ی تغییرِ سایت و قابلیت‌هاش پیش اومد که به خاطرِ تغییرات کلی در معماریِ نرم افزار تصمیم گرفتیم کُدها رو کاملا تغییر بدیم و نسخه جدید سایت متن‌باز ارائه خواهد شد. 
آخرش، همون‌طور که دوستِ بزرگوارمون گفتن، کاما یه پروژه‌ست جهتِ منافعِ مردم و از اونجایی که سودِ شخصی‌ای نداره، ما قطعا از همه‌ی کسانی که بخوان و بتونن توی کاما بهمون کمک کنن، استقبال می‌کنیم.
مخلص :)

 

خیلی خوب. خوشحال شدم از دیدگاهشون و امیدوارم که با استقبال مردم مواجه بشوند و موفق و آزاد شوند :)

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
مهراد .ر
فواید دارویی

فواید دارویی

امروز مثل دیروز نبود. یعنی... خب.. امروز هم ساعت ۶ بیدار شدم و باز تا ساعت ۹ خوابیدم... اما یه فرقی داشت. متوجه شدم که من فرق دارم.
من یه قدرت عجیب دارم. شاید مثل "اسپایدر من"، البته منو هیچ عنکبوتی نیش نزده. یه قدرت ماوراطبیعی دارم که باهاش میتونم از هر چیزی که بخواهم متنفر بشم. میتونم به یه شاعر، خواننده، نویسنده یا اصلا هر انسانی فکر کنم و در کسری از ثانیه حالم ازش بهم بخوره. جدی میگم!
از این تنفرهای الکی نه! از اون نفرت هایی که ذره ای بهش فکر میکنم میخوام خودمو بکوبم به در و دیوار. حتی دیگع نمیتونم به خودم فکر کنم!

و اگر بدونی من چقدر از خودم متنفرم.

شاید با خودتون بگید که خب "من هم می‌تونم! زحمت کشیدی!". یعنی حتی خودم هم اینجور فکر کردم اولش اما یه چیز دیگه هم هست. امروز فهمیدم میتونم بقیه رو هم متنفر کنم. با یکی صحبت کردم و در مورد عکسش چند تا نظر دادم؛ همونطور که انتظار میرفت از عکسش متنفر شد.
فقط این نبود! با یه نفر دیگه هم مدتی بود که صحبت میکردم. اینبار وقتی باهاش صحبت کردم فهمیدم که از من متنفر شده.
"اسپایدر من" رو عنکبوت نیش زد. من رو نمیدونم چی. ولی خب امیدوارم زنبور زده باشه؛ آخه میدونی، شنیدم که نیش زنبور فواید دارویی داره.

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
مهراد .ر
کتاب صوتی آواز‌های زیرزمین

کتاب صوتی آواز‌های زیرزمین

چند وقتی بود خیلی دنبال این بودم که از تاریخچه موسیقی راک و جاز و متال و مخصوصا موسیقی زیرزمینی ایران بیشتر سر در بیارم. این ایده از وقتی تو ذهنم جرقه زد که دیدم چقدر گروه‌ها و موزیسین‌ها و شاعرهای خوبی بوده که من نمیشناختم! در جست و جو هام به کتاب "آوازهای زیرزمین: نوشته سید ابراهیم نبوی" رسیدم. واقعا کتاب جالبی بود و به عنوان یک منبع دست سوم واقعا چیز مفیدی بود. خود آقای ابراهیم نبودی هم واقعا این کتاب رو فکر میکنم دلی نوشته بود. من که لذت بردم از اکثر کتاب، البته به جز چند قسمت که برخی‌ها رو زیادی کوچک و یا زیادی بزرگ کرده بود ولی خب خرده نمیگیرم! 

حالا هم من یه قسمت‌هایشو صوتی کرده بودم، و گقتم که بعد از یک ویرایش خوب برای شما بزارم :) 

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
مهراد .ر
تو منو میشکنی لعنتی...

تو منو میشکنی لعنتی...

گروه هشت توسط علی عزیزیان در سال 1384 پایه‌ریزی شد. درواقع کمی سخت است که هشت را گروه بنامیم، چون اکثر فعالیت‌های این گروه توسط علی عزیزیان انجام شده و گاهی در این مسیر با افرادی همکاری داشته.

به گفته علی عزیزیان، هدف اصلی تأسیس این پروژه، تجربه‌ای از موسیقی راک با اشعار فارسی بود. گروه هشت در سال ۱۳۸۴ در جشنواره موسیقی «Tehran Avenue» مقام اول را در بین گروه‌های زیرزمینی ایرانی سراسر دنیا کسب کرد.

پیشینه گروه

علی عزیزیان در 20 تیر ماه 1385 به دنیا آمد. با دیدن یکی از ویدئوکلیپ‌های گروه #Nirvana به موسیقی راک علاقه‌مند شد. در ۱۷ سالگی با خرید یک گیتار برقی کهنه اولین تجربه‌های خود را جهت یادگیری نواختن گیتار برقی آغاز کرد. در ۱۸ سالگی یعنی سال ۱۳۷۶ وارد دانشگاه شد.

با آغاز زندگی دانشجویی و ارتباط با دوستان دانشجویی که آنها نیز ساز می‌زدند، قدم در راه موسیقی گذاشت. نوزده ساله بود که با موسیقی گروه #اوهام، از پیشگامان موسیقی راک ایران، آشنا شد. یک سال بعد هم خود او با همکاری شماری از دوستانش گروهی را تشکیل دادند به نام «کم». این گروه پس از مدت کوتاهی از هم پاشید.

او در استودیو بم به عنوان دستیار صدابردار شروع به کار کرد. این کار موقعیتی به او می‌داد که عالوه بر یادگیری حرفهٔ صدابرداری بتواند موسیقی خود را نیز مجانا در استودیو ضبط و تهیه کند.

او تا آن زمان آهنگ‌های خود را در یک کامپیوتر خانگی و برنامه‌های ویرایش کامپیوتری ضبط می‌کرد.

او با مهدی پیرحسینلو، نوازنده گیتار و حمید سعیدی، نوازنده گیتار بیس گروه هشت را در سال ۱۳۸۱ تشکیل داد. گروه هشت آهنگ «می خنده» را تنظیم و ضبط کردند و با این قطعه در مسابقه موسیقی تهران اونیو شرکت کردند و برنده این مسابقهٔ اینترنتی شدند.

در همان سال اعضای گروه هشت به دلایل مالی گروه را ترک کردند ولی علی عزیزیان کماکان پروژه گروه هشت را با همکاری دیگر نوازندگان و استفاده از برنامه‌های ویرایش موسیقی کامپیوتری ادامه داد و در سال ۱۳۸۹ نیز مجموعه‌ای از آهنگ‌های گروه هشت را در قالب آلبوم #بلندتر به بازار موسیقی غیرمجاز ایران ارائه داد.

 

صفحه ویکی‌پدیا این گروه رو هم ایجاد کردم.


باقی پست در ادامه مطلب...

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مهراد .ر
ناتوانی جنسی در روسپی خانه

ناتوانی جنسی در روسپی خانه

بطری - پیام رامسس


یک کلاغ سیاه راه افتاد
طوطی ات از دکان رنگرزی

بوق ماشین تر تو می آمد
راه بندان آدمی عوضی!


در اروپای خسته ات می گشت
توی میدان پرنده ای فلزی

همه ی شهر ما و ما بودیم
[خنده ی گاو توی کلّه پزی]


توی هر کوچه ای که می رفتیم
وسط بنز صحبت نان بود
توی جیبم کنار پاسپورتم
دردهایی بدون درمان بود


توی سیگار «تیر » من می سوخت
چشم هایی که رنگ «باران » بود
پیش پایم سگی عرق کرده!

توی جیبم دو بُطر «ایران » بود!!

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
مهراد .ر

کیفیت/گیشه/مصرف‌گرایی/قضاوت/نفرت و چند چیز دیگر . . .

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
مهراد .ر

گریه بی‌شرط

بعضی وقتا میبری از همه چی،

فقط یه چیزی میخواهی؛ یه نشونه که با خودت بگی این تغیره! دیگه عوض میشه همه چی! در واقع اون نشونه الکیه! فقط باعث میشه درونت یه چیزی تکون بخوره. و این بد نیست . . .

فهمیدم بعضی کار ها کار من نیست. البته پشیمون نیستم از کارایی که کردم اما فهمیدم که کار من نیست. باید ول کنمشون، رهاشون کنم. فهمیدم افرادی که دور و بر من هستند، اونهایی نیستند که باید باشند. فهمیدم . . . .

ولی خب حالا باید بگردم دنبال اون بهونه تغیر که اول گفتم، امیدوارم درست پیدا کنمش . . .

خواستم داد شوم... گرچه لبم دوخته است

خـودم و جـدّم و جــدّ پـــدرم سوختـــه است

خواستم جیغ شوم، گریه ی بی شرط شوم

خواستـــم از همــه ی مرحلـه ها پرت شوم

وسط گریه ی من رقص جنوبی کردیم

کامپیوتر شدم و بازی ِ خوبی کردیم

کسی از گوشی مشغول، به من می خندید

آخـــر مرحله شد، غــــول به من می خندید!

دل به تغییر، به تحقیر، به زندان دادم

وسط تلویزیــــون باختــم و جان دادم!

یک نفر، از وسط کوچـه صدا کرد مرا

بازی مسخره ای بود... رها کرد مرا!

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مهراد .ر